تبليغاتX
انجمن کوهنوردی پلی تکنیک تهران
 

یک داستان واقعی-داستان ششم

نوشته زیر چندی پیش توسط آقای رضا فتحی، از اعضای انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران  در وبلاگ شخصی ایشان نوشته شده است.

این مطلب حاوی نکات مفیدی است که امیدواریم توجه به آنان باعث یادگیری مطالب جدید برای اعضای انجمن گردد..

 

 

 

در زمستان ۸۳ برنامه مهم تقويم برنامه صعود قله دماوند از مسير شمالی بود. پيش برنامه های اين برنامه و آماده سازی نفرات هم با هدف پرورش نفرات با تجربه از مهر سال ۸۳ زير نظر يکی از اعضای باتجربه انجمن شروع شد. حدود ۲۰ نفر برای اين برنامه ثبت نام کردن تمرينات هوازی و برنامه های چند روزه هم در طول پاييز و دی ماه قرار شد اجرا بشه.

پيش برنامه ها اينجوری بود که ۲ تا توچال شبانه و يک برنامه کلک چال به توچال، سياه بند، باز آموزی یخ و برف، ناز و کهار، سرکچال -برج تعيين شده بود. به جای برنامه سياه بند برنامه آزاد کوه اجرا شد و نوبت به برنامه ناز و کها رسيد.

برنامه صعود خط الراس ناز و کهار با  ۱۸ نفر  (اگه اشتباه نکنم) شروع شد. تيم در هوای خراب خودش رو به روستای کلوان رسوند و بعد از شب مانی بيرون روستا روز بعد تا ارتفاع حدود ۳۸۵۰ متری صعود کرد و زير قله کهار در بهترين جای ممکن برای کمپ ۴ تا چادر برپا کردن وشب دوم برنامه رو سپری کردن.

طبق پيش بينی هوای از طريق سايت snowfroecast هوای روز سوم قرار بود هوای خوبی باشه.

صبح روز سوم تيم به دو دسته تقسيم می شن. يک تيم 3 نفره از باتجربه ترين نفرات برای صعود قله ناز اقدام به صعود می کنن که اين تيم با تجهيزات کامل اقدام به صعود قله کهار می کنه و بعد به سمت گردنه سرازير می شه و از اونجا به قصد صعود ناز اقدام به صعود گردنه (اگه اشتباه نکنم به اشترگردن معروفه). اين تيم تا اينجا که حدود ساعت 9 صبحه هوای آرومی رو داشته و باد ملايمی رو هم در مسير صعود تحمل می کردن.

تيم دوم حدود 8 صبح به قصد صعود قله کهار با حداقل تجهيزات از کمپ حرکت می کنن. تخمين اونها برای زمان صعود  قله کهار حدود  30 دقيقه از محل کمپ بوده.  اين شروع به صعود می کنه. در ابتدای صعود هوا خوب بوه و اونها می تونستن قله رو ببنين. به همين دليل بعضی از نفرات تيم با حداقل پوشش لازم برای صعود شروع به حرکت از کمپ می کنن و بعضی از اون ها حتی روکش دستکش خودشون رو هم همراهشون نمی برن و تنها به يه دستکش پلار اکتفا می کنن. از اين تيم تنها يک نفر با کل کوله و تجهيزاتش اقدام به صعود می کنه. بعد از نيم ساعت صعود که همراه برفکوبی زيادی هم بوده هوا خراب می شه و ديد تيم به چند متر کاهش پيدا می کنه. رفته رفته بر سرعت باد اضافه می شه و ديد به حدود 2 متر کاهش پيدا می کنه. نفرات تيم دوم از صعود منصرف می شن و تصميم می گيرن که به محل کمپ برگردن.

تيم اول هم که به حجم برفکوبی زيادی روبرو بودن و هوا هم هر لحظه بدتر می شده و احتمال می دادن که يک روز به طول برنامه اضافه  بشه تصميم می گيره تا مسير رفته رو برگرده.

تراژدی از اينجا شروع می شه...

تيم دوم که باد جای پاهاشون رو با برف پوشونده و مسير رو هم پرچم گذاری نکرده بودن به غريزه متوسل می شن و مسير رفته رو برمی گردن. غافل از اينکه 180 درجه اشتباهی ادامه مسير می دن و قله کهار رو به سمت شمال شرق ادامه مسير میدن.

تيم 3 نفره اول هم مسير رفت رو تو GPS داشتن مسير رو هنگام برگشت به خاطر تموم شدن باتری  Gps  اشتباهی میرن. و حدود 2ساعت بعد به تيم دوم می رسن.   

هر دو تا تيم بعد از اينکه هوا کمی باز می شه متوجه می شن که مسير فرود رو اشتباه اومدن ولی احتمال می دادن که يک دره اشتباه کردن و در انتهای اين مسير به روستای کلوان می رسن.

......

بعد از گذشت حدود 6 ساعت فرود تيم با تاريکی هوا روبرو می شه که در نهايت تمام نفرات تيم حدود ساعت 7 بعد از ظهر به روستای گته ده در طالقان می رسن. با کمک اهالی روستا شب رو به صبح می رسونن و روز بعد حوالی ظهر تمام نفرات به تهران می رسن.

کمپ تيم که 2 تا چادر ياماتاری و يه چادر ساليوا بود بعد از يک تلاش ناموفق در روز يکشنبه به خاطر هوای خراب روز چهارشنبه توسط تيم سومی که من هم تو اون حضور داشتم جمع آوری شد.

 

جمع بندی

من تو اين برنامه شرکت نداشتم. تنها روز يکشنبه و چهارشنبه هفته بعد برای انتقال کمپ و تجهيزات برنامه ! اقدام به صعود کردم که با برفکوبی شديد و هوای خراب روز يکشنبه ناموفق بوديم و روز چهارشنبه تونستيم به محل کمپ برسيم و چادر ها و تجهيزات رو به پايين انتقال بديم.

تعداد اشتباه نفرات باتجربه در اين برنامه کم نبود:

- اعتماد بيش از اندازه به پيش بينی هوا که از اينترنت گرفته بودن.

- دست کم گرفتن مسير صعود از کمپ تا قله و به همراه نبردن تجهيزات کافی .

- عدم استفاده مناسب از GPS در برنامه.

- ادامه صعود در شرايطی که هوا هر لحظه بدتر می شده و جای پاها هم با برف پوشانده می شده و مسير هم پرچم گذاری نشده بود.

- همراه نبردن هد لامپ و تجهيزات مورد نياز برای بقا توسط تيم دوم که از کمپ صعود کرد.

- صعود مسيری که هيچ کدوم از نفرات تيم زمستون اون رو صعود نکرده بودن و تنها يک نفر در تابستان او ن مسير رو رفته بود.

- و...

اما تيم به نظر من چند شانس آورد که مهمترين اون ها برگشتن تيم اول و ملحق شدن اون ها به هم بود و قرار گفتتن در مسير تنها دره ای که در انتهای اون يک روستا قرار داشت.

 اگر تيم اول به تيم دوم ملحق نمی شد ممکن بود اين برنامه طور ديگری به پايان برسه. تمام نفرات اونجوری که خودشون بعد از برنامه می گفتن علرغم ترس و وحشت زياد به تمام دستورات سرپرست برنامه توجه جدی داشتن و همدلی و يمدستی که معمولا در انجمن همه به اون افتخار می کنن هم در اين برنامه به شدت به کمک تيم اومد.

خاطره اين برنامه تا سال ها با نفرات تيم و اعضای انجمن خواهد بود و درس هايي که از اين برنامه گرفتيم. خاطره بريدن بهمن در دره های اطراف قله کهار. ديدن ترک های بهمن که به خاطر وزن نفرات تيم روی برف های زير پاشون ايجاد می شده و اون ها هيچ کاری نمی تونستن کنن. روستايي هايي که به کمک شون اومدن. خاطره دست کم گرفتن يک برنامه زمستونه. خاطره سرپرست که تو کل برنامه چند کيلو لاغر شد. خاطره حس کردن مرگ در نزديکی خودت.

همون طور که گفتم هدف از برنامه هايي آماده سازی در تقويم های انجمن تربيت نفراتی است که بتونن در سال های بعد انجمن رو اداره کنن و تعداد تصميم های مرگ آور و خطرسازشون به صفر برسه. اگه در اين راستا به اين برنامه و مجموعه برنامه هايي که در زمستان 83 انجام نگاه بشه شايد بشه گفت هرچند خيلی شانس آورديم که برنامه کهار-ناز کشته نداشت اما تجربه اون برنامه پرده ای رو از جلوی چشم خيلی از اعضای انجمن چه اونها که تو اون برنامه شرکت داشتن و چه اون ها که در اون برنامه شرکت نداشتن کنار زد. اين اتفاق به قيمت خم شدن تيرک چادرهامون بعد از يک هفته در معرض باد بودن، سرمازدگی جزيي انگش های دست و پای يک نفر از نفرات تيم تموم شد.

به نظر من کم هزينه ترين حالت ممکن.

 


 

نوشته شده توسط در شنبه 14 بهمن1385 ساعت 19:49 موضوع داستان های واقعی | لینک ثابت


یک داستان واقعی- قسمت پنجم

 

دماوند- اسفندماه82- تیم ملی دانشجویان

 

مقدمه

این مطلب توسط منصور احمدی تهیه شده است. با تشکر از ایشان امیدوارم دوستان دیگر نیز تجربیات خود را به اشتراک بگذارند.

                                                                                             بابک ضیاء

 

***

 

نوشته زیر برخلاف سایر داستان های واقعی این مجموعه، از زبان شخص آسیب دیده بیان می شود و سعی شده تمام احساسات و وقایع جزیی که- به گمان نویسنده- دانستنش برای دیگران مفید است، گفته شود. نویسنده از بابک ضیاء به خاطر تذکرات ارزشمندش متشکر است و از نظرات سایر دوستان استقبال می کند.

 

قبل از حادثه

خوشحال از صعود با دوستم کاوه پایین میومدیم. می خواستم هرچه سریعتر به پناهگاه برسم و اعلام کنم که « در اولین تلاش، دماوند رو در اسفندماه صعود کردم».

از قله که سرازیر شدم سردرد شدیدی داشتم اما در دومین استراحت، وقتی یک فلاکس چایی را با خیال راحت تا ته خوردیم، سردردم خوب شد. اونجا ابتدای برفچال «اسپرین سر» بود و عباس بیاتی گفته بود کرامپون بپوشید اما کمتر کسی به اون توجه کرده بود، در واقع تیم- بعد از صعود قله- دیگه انسجام لازم رو نداشت و بچه ها سرخوش از هوای آفتابی و بدون باد، دونفر سه­نفر پایین می رفتند و من هم که عقب دار بودم، با کاوه آخر میومدیم. چند متر از برفچال نگذرانده بودیم که وحید آشتیان- سرپرست تیم- تعادلش را از دست داد و بعد از چند پرش بلند از روی سکوهای برفی و در حالی که همه ترسیده بودیم، متوقف شد. دیگه زمین خوردن های کوتاه عادی شده بود.

یک استراحت طولانی فاصله من و کاوه را از بقیه تیم زیاد کرد و اکنون ما دو نفر صحبت کنان بر روی برف سفت و شیبدار پایین می آمدیم. از بالا دیده بودیم که اکثر اعضای تیم در ابتدای این دهلیز پرشیب کرامپون پوشیدند اما ما دونفر با اتکا به زیره کفش هایمان، پاشنه کوبان پایین می آمدیم. کفش کاوه one sport سه پوش بود و کفش من millet دوپوش و هر دو دارای زیره vibram خوب.

یک سال از دوره کارآموزی یخ و برف من می گذشت و در این مدت موارد دوره را – چه در طول اردوهای انتخابی و چه به طور شخصی- تمرین کرده بودم اما کاوه فقط یک تمرین رفته بود و دوره کارآموزی را نگذرانده بود. بنابراین هنگامی که بهش گفتم« من دیگه از پاشنه کوبیدن خسته شدم و می خوام زیگزاگ پایین برم» گفت« خطرناکه و پاشنه را ترجیح می ده». بی خیال از شیب تندی که زیرپا داشتم تراورس می کردم و به کاوه که موازی من پایین می آمد گفتم« زیره اش حرف نداره، عین چاقو می بره».

با اینکه هردو کلنگ داشتیم با جفت باتوم پایین می آمدیم. صحبت از موارد کارآموزی برف و یخ شد. من گفتم « پس این کلنگها رو بستیم واسه چی؟ بیا بقیه مسیر رو سخمه کنیم» از اونجا بارگاه دیده می شد و مطمئنا بیشتر از نیم ساعت راه نبود. کاوه گفت« از اینارو می­گی که می­شینن و تیغه رو کنارشون تو برف فرو می کنند و سر می خورن» گفتم« نه بابا، اون درپیتیه. سرخوردن و سخمه کردن درست اونه که لباس با برف در تماس نباشه. من این روش رو می­گم که پاها رو جلو می دن و روی سخمه کلنگ فشار میارن» برف مسیر واقعا سفت بود و شیب هم بین 35 تا 45 درجه، که پایین تر بیشتر هم می شد. گفت:« من بلد نیستم» گفتم «خیلی توپه. وایسا نگا کن» جای پامو درست کردم و کولمو دراُوردم. باتوما رو جمع کردم و گذاشتم کنار کوله و کلنگو باز کردم.

 

 

حادثه

تیغه و بند حمایت در دست راستم بود و بالای سخمه تو دست چپم. درحالی که تیغه به سمت بیرون بدنم بود آروم آروم سخمه را سمت چپم در برف فرو کردم. به هیچ تلاشی احتیاج نبود، چون همینکه پاهایم از زیر بدنم بیرون آمد سر خوردم و با شتاب سرسام آوری سرعتم زیاد شد. حالا تمام تلاشم این بود که زاویه زانوهایم از 90 درجه بیشتر نشود و کمرم به برف نرسد و در همان حال به سخمه بیشتر فشار می آوردم. ولی هیچ فایده ای نداشت. کفشهایم با برف سفت هیچ اصطکاکی نداشتند و رباط های زانویم نمی توانستند در این سرعت از باز شدن پا - و خوابیدن - جلوگیری کنند. با تمام نیرویم سخمه را فشار می دادم ولی فقط نوک آن فرو می رفت و سرعت همچنان زیاد می شد. نه، سرخوردن در این جا با «حسن در» خیلی فرق داشت. تسلیم شدم و در حالی که روی برف می خوابیدم فورا برگشتم تا ترمز کنم. اما اکنون می فهمیدم اصولی که یاد گرفته ایم در این وضعیت تا چه حد قابل اجراست.

اصلا حواسم به پاهایم نبود و نمی دانم بالا بودند یا پایین. مهم تیغه بود که قادر به کوبیدن آن در برف نبودم. سرعت زیادم اجازه نمی داد کلنگ را به زیر سینه ام بیاورم و دو دستم کاملا باز بهمراه کلنگ در بالای سرم قرار داشتند. با تمام نیرویم تیغه را با همان دستان باز می کوبیدم اما هیچ فایده ای نداشت- یعنی نباید می داشت چون خودم دوباره از پایین آن را می کشیدم. یک ضربه به برف با سینه و کشیدن کلنگ به سمت پایین تا زیر گلو و کوبیدن تیغه. موفق شدم. نزدیک10cm از تیغه فرو رفت. با تمام نیرو- با آخرین امیدهایم- فشار می دادم و برف فواره کنان به هوا می رفت و عینک و بینی و دهان مرا پر می کرد. هنوز پایین می رفتم اما سرعتم با یک شتاب منفی کم می شد و با فشاری که به تیغه می آوردم امیدوار بودم تا چند ثانیه دیگر بایستم.

نه اینجا رو نخونده بودم. به جایی رسیدم که شیب ناگهان زیادتر می شد. لبه ای که از برخورد دو شیب بر روی برف تشکیل شده بود- شبیه یک نقاب کوچک- اول تعادل پاهایم را بهم زد و بعد که به دستهایم رسید با یک ضربه به زیر ساعد دست راست- که تیغه را گرفته بود(دست چپ که سخمه را در پهلو گرفته بود با برف در تماس نبود)- و سینه ام مرا حول محور چپ بدنم برگرداند.

حالا تاق باز بر روی برف پایین می رفتم و کلنگ هم – که بند حمایتش در دست راستم بود- در بالای سرم کشیده می شد. نه، سنگی را در پایین می دیدم به عرض تقریبا 2 متر که نزدیک 1 متر از ارتفاعش از برف بیرون بود. به نظرم آمد تمام شیب های دنیا به این سنگ ختم می شوند. شروع کردم به تلاش. سرعتم اجازه نمی داد به روی برف برگردم. دستهایم را فرو می کردم و می چرخیدم. نه، فایده ای نداشت و بزودی به سنگ رسیدم و بعد صدای مهیبی در سرم. یک چرخش در هوا و فرود با صورت در برف های نرم پشت سنگ.

 

 

بعد از حادثه

هیچ حرکتی نکردم. حتی صورتم را از برف در نیاوردم. حسابی ترسیده بودم. الان که فکرش را می کنم نمی دانم چرا خودم را خیس نکردم. تمام گذشته و آینده در جلوی چشمانم رژه می رفتند. به زندگی و شانس ام فحش می دادم. به آرزوهام، به کلیمانجارو فکر می کردم. به اولین دماوندم در زمستان که داشت چقدر تراژیک تمام می شد. جرات نداشتم بدنم را حرکت بدهم. فکر می کردم قطع نخاع شده ام، یا لااقل دست و پاهایم شکسته.

به آرامی دست راستم را تکان دادم. نه، حرکت می کرد. بعد دست چپ. بعد پای چپ. بعد پای راست. فقط حرکت پای راست با درد شدیدی در کمرم همراه بود. امیدوار شدم. دستم را به روی سرم کشیدم و نگاه کردم. اثری از خون نبود. ولی باز هم مطمئن نبودم. گفتم فعلا گرمم و بعدا متوجه می شم.

صدایی از بالا شنیدم. کاوه بود.«تکون نخور. الان میام» اون که از اول شاهد تمام ماجرا بود بیشتر از من ترسیده بود. خودش می گفت که در تمام مدت حادثه میخکوب بوده و بعد که سعی کرده سریع به من برسه در همانجایی که شیب زیاد می شده سر خورده ولی چون کلنگ نداشته، برنگشته و همینطور به سمت سنگ اومده و با زدن پا به سنگ خودش را به سمت چپ منحرف کرده و در برف های نرم پشت سنگ وایساده. و الان کنار من بود. با لحنی شبیه گریه – می دونم باور نمی کنید ولی خداییش گریه نکردم-  بهش گفتم از سرم خون میاد؟ گفت نه. گفتم دروغ می گی. قسم خورد که جایی از بدنم خونی نیست. دستم را گرفت، بلند شدم. نمی تونستم وایسم. سرم گیج می رفت. نزدیک بیست دقیقه نشستم و چند تا شکلات خوردم. بعد کولمو گرفت و با کمک اون شروع به پایین رفتن کردم. درد کمرم وحشتناک بود و پای راستم را به سختی حرکت می دادم. می گفت فکر می کرده مردم یا دست کم قطع نخاع شدم. می گفت اگه از حادثه فیلم می گرفت شرکتهای سازنده فیلم های سرگرم کننده پول گزافی بابتش می دادند. می دونستم برای روحیه دادن به من این حرفها رو می زنه ولی بازم برام روحیه بخش بود.

بالاخره به بارگاه رسیدیم و تازه بچه ها از حادثه مطلع شدند. کمر و ساعد دست راستم به پانسمان احتیاج داشت  که بچه ها این کار را انجام دادند. نظر خودم و بقیه اعضای تیم این بود که درد اصلی کمرم از شب شروع خواهد شد و بهتر است هر چه سریعتر پایین بروم. وسایلم را بین بچه ها تقسیم کردم و با کوله خالی همراه بچه های دانشگاه خواجه نصیر – که می خواستند آنشب تهران باشند- لنگ لنگان پایین رفتم. فکر کنم 8 شب بود که به دوراهی گوسفندسرا رسیدیم و با ماشین معاون دانشجویی وقت خواجه نصیر به سمت تهران حرکت کردیم.

آن شب – که مصادف بود با شب عاشورای حسینی یا شام غریبان- دختر و پسر های شمع به دست تهرانی، پسری را دیدند با شلوار آبی و کاپشن قرمز پلار که با کفش دو پوش، موهایی ژولیده و با پایی لنگ در خیابان انقلاب به دنبال ماشین بود.

 

 

معجزه ها

1- در هنگام برخورد به طرز معجزه آسایی پشت من به طرف سنگ بوده و کوله پشتی یکروزه ام که از قضا یک کت پر حجیم هم داخلش بود تمام شدت ضربه را گرفته بود و فقط کمر من که کوله پشتی بالای آن بود به سنگ برخورد کرده بود که اگر به هر صورت دیگری به سنگ می خوردم فاجعه ای رخ می داد.

2- قبل از برخورد به سنگ بند حمایت کلنگ- و به دنبال آن کلنگ- از دست من خارج شده بود وگرنه معلوم نبود کلنگ پس از سقوط چه بلایی بر سرم می آورد.

 

نکته ها

A- یک عبارت کلی که به عنوان دلیل اصلی اکثر حوادث کوهنوردی بیان می شود «زنجیره قضاوت ضعیف» است، به این معنا که «در اثر زنجیره ای از  تصمیم های اشتباه- که در نتیجه قضاوت های ضعیف از شرایط گرفته شده اند-  حادثه رخ می دهد».

به نظر من در اینجا نیز دلیل اصلی حادثه «زنجیره قضاوت ضعیف» است.

الف- عدم شناخت منطقه:

1- منصور اولین بار است به این قله صعود می کند و از این مسیر برمی گردد. او هیچ شناختی از برفچالی که در حال فرود است ندارد. بنابراین باید کم خطرترین و ساده ترین مهارت ممکن را بکار گیرد. اما او با اینکه 2 کیلوگرم کرامپون را با خود تا قله کشیده، شرایط را درست برآورد نکرده، مغرور شده، اولین تصمیم اشتباه را می گیرد و ترجیح می دهد با پاشنه کفش پایین بیاید.

2- خستگی ناشی از پاشنه کوبیدن، منصور را به فکر «سر خوردن با سخمه» می اندازد. او شناختی از شیب و موانع مسیر ندارد. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده و تصمیم می گیرد با سخمه سر بخورد.

 

ب- عدم شناخت کامل مهارت:

1- منصور شرایط درست اجرای مهارت پاشنه کوبیدن را نمی داند. او نمی داند که در چنین برف سفتی – و با وجود داشتن کرامپون-  با پاشنه پایین رفتن بسیار خطرناک است. او نمی داند که در صورت کارا بودن مهارت ساده تر و کم خطرتر، بکارگیری مهارت مشکل تر و خطرناکتر درست نیست. اما در نخستین اشتباه تصمیم می گیرد با پاشنه پایین برود.

2- منصور با توجه به زیره بسیار خوب کفش اش و با توجه به پایین آمدن با پاشنه از شیبی زیاد بدون مشکل خاصی، مغرور شده تصمیم می گیرد بقیه مسیر را با سخمه سر بخورد. او نمی داند که در برفی به این سفتی و با این شیب، سرخوردن با سخمه درست نیست. با این وجود اشتباه دوم را مرتکب شده، تصمیم می گیرد سخمه کند.

 

پ- برآیند:

در این حادثه، نمی توان سهم هر کدام از نبود شناخت های بالا را مشخص کرد، منصور نه از منطقه شناخت داشته و نه شرایط اجرای مهارت ها را می دانسته، ولی مطمئنا هر دو در قضاوت ها  و تصمیم گیری های اشتباه او نقش داشته اند.

اما نکته مهم این است که در صورت عدم ارتکاب اشتباه اول، اشتباه دوم با احتمال بسیار کمی- و شاید هرگز- اتفاق نمی افتاد. اگر منصور با کرامپون- و با خیالی نسبتا راحت- پایین می آمد- مثل اکثر اعضای تیم- هیچگاه به فکر استفاده از سخمه نمی افتاد.    

 

B- نقش اشتباهات سرپرستی را در بروز حادثه بسیار کمرنگ می بینم. با این وجود برای موشکافی مسئله نمی توان از کنار آن گذشت. به نظر من فاصله زیاد اعضای تیم از یکدیگر، انتخاب یک فرد کم تجربه به عنوان عقبدار و نبود جدیت برای اجرای دستورات از ضعف های سرپرست برنامه بود که در صورت بروز شرایط آب و هوایی بد، می توانستند برای فرد مصدوم دردسرساز باشند.

 

C- سر خوردن کاوه در هنگام سریع پایین آمدن برای رسیدن به من، نمونه خوبی از عدم [حفظ خونسردی و تقدم نجات جان خود بر جان مصدوم] است. او خوش شانس بود که مصدوم دوم حادثه نشد.

 

D- پس از وقوع حادثه تا مدت ها بعد کسی باور نمی کرد که من به دست خودم می خواستم خودم را داغون کنم و ناگهانی سر نخوردم. من از اینکه آنها فکر می کردند مهارت های پایین آمدن را بلد نبوده ام ناراحت می شدم. اما اکنون باور آنها را درست می یابم. دانستن مهارت ها بدون دانستن شرایط شان با ندانستن آنها تقریبا برابر است. حتی دانستن شان در این حالت می تواند خطرآفرین تر باشد. منصور باید اولا می دانست که تا موقعی که یک مهارت ساده کارآیی دارد نباید مهارت مشکل تر را بکارگیرد و ثانیا با یک کلاس کارآموزی و جند تمرین در یک منطقه بخصوص، نمی تواند تمام شرایط و پیش نیاز های یک مهارت را فراگیرد.

 

                                                                                                             منصور احمدی- سوم آذرماه 85

 


 

نوشته شده توسط در سه شنبه 7 آذر1385 ساعت 10:46 موضوع داستان های واقعی | لینک ثابت


داستان های واقعی کوه

 

یک داستان واقعی – بخش چهارم: اندرسم

 

   این­بار آبشارهای دره اندرسم – آبشار ماقبل آخر – یک آبشار که از لاخ شدن یک سنگ غول پیکر ایجاد شده و مسیر آب کاملاٌ کج است. یعنی از سمت شرق تنگه با فشار به فضا وارد شده و در سمت غرب تنگه به پایین می­رسد. یک استخر عمیق هم در پایین است و کاملاٌ باید با شنا از آن عبور کرد. به عنوان نفر اول فرود می روم. بیشتر فرود بر روی فضا است و سنگینی کوله پشتی، شخص را در فضا به حالت افقی نگاه می دارد. اولین بخشی هم که با آب تماس می کند، پایم نیست بلکه زیر کوله پشتیم است. کم کم به خودم طناب داده و وارد آب می­شوم. دندانهایم از شدت لرزش به هم می خورند. خوشبختانه وقتی آب به گردنم می رسد پایم به کف استخر می خورد و راحت­ترهشت فرود خود را آزاد می­کنم. لازم به ذکر است پروسیک استفاده نکرده ام چون دردسر آزاد کردنش را در آن شرایط خیلی زیاد می دیدم. از پشت آبشار شنا کنان تراورس می کنم و نهایتاٌ پس از چند دقیقه در بیرون استخر آبشار هستم. بچه ها از بالا مرا می بینند و از نگرانی در می آیند. با دیدن سر و وضعم یک خنده ای می­کنند اما خیلی زود این لبخندها محو می شود. همین برنامه قرار است سر آنها هم پیاده شود. اصرار می کنند که دوباره سیستم تیرول راه بیندازیم. من به دنبال اینم که یک کارگاه در آخر استخر ایجاد کنم و بچه ها با تیرول بر روی آن، با آن استخر عمیق درگیر نشوند. امکان ایجاد یک کارگاه مطمئن وجود ندارد. یک سنگ را با ضربه در یک شکاف لاخ می کنم و با تسمه یک بلوک دور آن می اندازم. طناب را تا آنجا که امکان دارد می کشم و به انتهای تسمه وصل می کنم. به کارگاه اطمینان ندارم و تصمیم می گیرم که با کشیدن طناب توسط دست فشار وارده به کارگاه را کمتر کنم. در این فاصله مهدی هم با طناب دیگری همچون من فرود آمده و به من ملحق می شود. تکه سنگ بلوک شده به همراه نیروی دست ما دونفر مجموعه کارگاه را تشکیل می دهد و به مارال می گوییم که تیرول خود را شروع کند.

   اما کمی هم در مورد نحوه تیرول. ابزار ما برای اینکار عبارت است از یک کارابین اسلینگ که طناب را به صندلی وصل کرده و وزن اصلی بر روی آن است به همراه یک طنابچه پروسیک که در صورت افزایش سرعت و یا رها کردن طناب، ترمز کرده و قفل شود. فکر کنم تصویر زیر که به خاطر شرایط منطقه و لرزش دست عکاس (به دلیل سرما) کیفیت مناسبی هم ندارد تا حدی کلیت قضیه و شدت هیجان آن­را بیان کند.

 

 

 

   همانطور که در ابتدا ذکر شد مسیر کج آبشار باعث می شد که طناب ثابت شده از روی آب در فضا عبور کرده باشد. مارال تیرول خود راشروع کرد و وقتی به نزدیکیهای محل تقاطع با آب رسید به علت فشار ناشی از وزن، شکستی در طناب ایجاد شد. مارال در فضا با جریان آب برخورد کرد و از منظر ما به زیر آبشار رفت و دیگر بیرون نیامد. من و مهدی کمی همدیگر را نگاه کرده و متوجه جریان شدیم. پروسیک او درست در نزدیکیهای محل تقاطع قفل شده بود. این اتفاق، طبیعی بود چون احتمالاً بر اثر شوک ناشی از برخورد با جریان آب طناب را رها کرده و پروسیک وارد عمل شده بود.

   شرایط بسیار نگران کننده بود و من با وحشت مجدداً شنا کرده و به زیر آبشار رفتم. شکست طناب و طول نسبتاً بلند پروسیک باعث شده بود که مارال حدود 20 سانتیمتری زیر آب متوقف شود و تماس مستقیم با جریان آب نداشته باشد. هنوز هم فکر اینکه اگر این 20 سانتیمتر کمتر بود چه اتفاقی می افتاد، لرزه بر اندامم می اندازد.

   شرایط سختی بود. غرش آبشار امکان هرگونه ارتباط کلامی را سلب کرده بود.مارال اول کوله پشتی اش را پایین انداخت تا قدرت مانور بیشتری داشته باشد. هرچه تقلا کرد نتوانست قفل پروسیک را که درون جریان شدید آبشار قرار داشت شل کند. در نهایت هم علی با فرودی که از یک رشته دیگر انجام داد خود را به نزدیکیهای مارال رسانده و طنابچه پروسیک را با چاقو به سزای اعمالش رساند. این جریان نیم ساعتی به طول انجامید و پس از رسیدن مارال به پایین، تازه اثرات افت دما و هیپوترمیا ظاهر شدند. خوشبختانه به مدد دمای هوای مرداد ماه و آفتابی که کمی جلوتر وجود داشت شرایط به حالت عادی برگشت.

   از طرف دیگر فرشید مصر شد که این تیرول را تکرار کند منتها بدون پروسیک و فقط با کارابین اسلینگ. من در این فاصله تمام حواسم متمرکز مارال بود و بچه های دیگر مشغول صحبت باهم در این زمینه بودند که ناگهان همه متوجه یک صدای مهیب شدیم. قضیه از این قرار بود که در اواسط تیرول فرشید، کارگاه پایین کم آورده و سنگ لاخ شده بیرون پریده بود و فرشید یک سقوط 4 متری به وسط استخر کرده بود. خوشبختانه عمق زیاد استخر، این واقعه را به خنده و قهقهه ختم کرد اما من در فکر سوتی دومی بودم که از دستمان در رفته بود و پرخاشی شدید به مهدی که چرا از کارگاه غافل شده است.

 

نگاه بعد از ماجرا

 

اول: در برنامه های canyoning برای فرودهایی که امکان تصادم با جریان مهیب آب وجود دارد به هیچ عنوان نباید از گره های چفت شونده استفاده کرد. این مورد در مراجع مربوطه نیز قید شده است. حمایت از پایین برای ابزارهایی مانند هشت فرود و ریورسو می تواند جایگزین پروسیک شود. البته استقرار طولانی حمایت کننده در انتهای مسیر فرود که معمولاً در معرض جریان آب قرار دارد مشکلات مربوط به خود را خواهد داشت و یک تیم کم تعداد (بین 3 تا 6 نفر) زمان کوتاهتری درگیر این مسئله خواهد بود.

دوم: شیوه تیرول ما شیوه استانداردی نبود. اصولاً شاید بهتر باشد از واژه تیرول استفاده نکنیم. در شکلهایی که برای تیرول در مراجع آورده می شود معمولاً اختلاف ارتفاع مبداء و مقصد به نسبت طول مسیر (همان شیب طناب) بسیار کمتر از سیستمی بود که ما استفاده می کردیم. از اشتباهات فاحش ما هم یکی این بود که از یک روش ابتکاری و بدون بررسی کافی در برنامه استفاده می کردیم.

سوم: پس از بروز حادثه برای نفر اول به عنوان سرپرست نباید از بقیه غافل می شدم و انحراف فکری من می توانست به حادثه دوم منجر شود. بطور کلی در بروز حوادث، توجه همه به سمت مصدوم منحرف می شود و از کنترل حادثه، که از نظر من اهمیت آن به مراتب بیشتر از رسیدگی به مصدوم است، غافل می شویم.

چهارم: از همین حادثه به بعد همیشه یک چاقوی برنده به صندلی خود متصل می کنم. یک طناب می تواند در شرایطی خاص بلای جان نفرات شود. به هر حال با سقوط و شکستگی بهتر کنار می آیم تا اینکه در زیر جریان آب دچار خفگی شوم.

 

بابک ضیاء – 6 آبان 1385

 

 

 


 

نوشته شده توسط در شنبه 6 آبان1385 ساعت 16:16 موضوع داستان های واقعی | لینک ثابت


داستان های واقعی کوه

 

یک داستان واقعی  - بخش سوم: اتاق برفی

 

 

 

 

توضیح: گزارشی که ارایه می شود به دلیل ویژگیهای خاص خودش نمی توانست مختصر باشد و باالاجبار طولانی شده است. با توجه به شرایطی که در گزارش ذکر شده قبل از انتشار متن،  با افراد زیر صحبت شده است:

1- مهرداد خلجی

2- رضا لطفیان

3- آیدین لک

و تشکری ویژه از مهرداد به خاطر بازنگری و ویرایش متن حاضر

 

 

الف) قبل از برنامه

بصورت تصادفی در یکی از جلسات هفتگی گروه امیرکبیر حاضر شده بودم. قرار است در آخر هفته برنامه دماوند زمستانی اجرا شود. لیکن هواشناسی هوای آخر هفته را نامساعد پیش بینی کرده است و چاره ای جز لغو برنامه نیست. جو نامطلوبی بر جلسه حاکم شده است و من، شاید به خاطر بهتر کردن اوضاع و منحرف کردن اذهان پیشنهادی مطرح می کنم:

آخر این هفته من تصمیم دارم دراطراف  ایستگاه 5 تله کابین یک شب مانی در اتاق برفی داشته باشم، خوشبختانه هوای خراب نمی تواند تاثیری در برنامه بگذارد و کسی اگر علاقه دارد بیاید.

از این پیشنهاد استقبال می شود و موضوع جلسه تبدیل می شود به اتاق برفی، توضیحاتی در مورد کلیات اتاق برفی می دهم، توضیحاتی که بیشتر حاصل تجربیاتی است که از اقامتهای طولانی در اتاق برفیهای علم چال و خلنو کسب شده است و تقریباً یک ساعتی به طول می انجامد:

" اتاق برفی به نظر من مناسبترین کمپ در زمستان است، درجه حرارتی بالاتر دارد و مقاومت آن در برابر باد بیشتر است."

" اصولاٌ اگر یک تونل برفی را خوب حفر کرده باشید، طوریکه سقفش روی سرتان خراب نشود، در سهمگین ترین طوفانهای زمستانی، هیچ احساس نمی کنید و چه بسا از خواب بیدار هم نشوید"

" لباس مناسب فراموش نشود، چند ساعتی با برف تماس دارید و کاملاٌ خیس می شوید، حتماٌ لباس خشک اضافی همراه داشته باشید."

" دستکش خوب بیاورید، بیل برف، اره، کلنگ و حتی در قابلمه به شما در حفر سریعتر کمک می کند."

" سقف اتاق برفی به مرور زمان نشست کرده و پایین می آید. اما برای شما که یک شب بیشتر در اتاق برفی نیستید، این بحث جایگاه چندانی ندارد."

سوال: امکان مسدود شدن در اتاق برفی بر اثر طوفان وجود ندارد؟

جواب: بله وجود دارد. مخصوصاٌ برف پودری حالت روان داشته و براحتی وارد می شود. بهترین راه حل آن است که موقع خواب درب اتاق را با کوله مسدود کنید، صبح فوقش یک متری برف نرم و پودری در پشت کوله است که با یک لگد کنار می رود و می توانید بیرون بیایید.

و ....

" این برنامه را به همه توصیه می کنم. با اینکه حفر تونل خسته کننده و انرژی بر است در عوض شب مانی اش خوشگذرانی است و مطمئن باشید شبی پر خاطره خواهید داشت"

...

ثبت نام برنامه و اتمام جلسه.

در فاصله دوشنبه تا پنجشنبه مشکلی برای من به وجود آمد. از همان مهمانیهای فامیلی که بین آنها و کوه باید یکی را انتخاب کرد. بیشتر موارد کوه برنده است اما اینبار تصمیم می گیرم هر دو طرف را حفظ کنم.

" از صبح با بچه ها بالا می روم و پس از اتمام تونل برفیها و استقرار بچه ها، یعنی از زمانیکه خوشگذرانی شروع می شود پایین می آیم و به مهمانی می رسم."

 

ب) برنامه

از چهارشنبه یک بارش سنگین آغاز شده است. پنجشنبه صبح 9 نفر از میدان سربند که یکپارچه سفید پوش است به­راه می افتیم. تیم چندان تیم مجهزی نیست و چند نفر، از هم خوابگاهی­های اعضای گروه کوه هستند و تجهیزات و پوشاکشان هم به اصطلاح دانشجویی است.

وارد دره اوسون می شویم و پس از گذر از هتل اوسون و اتمام کوچه باغها، رد پاها تمام می شود و بر خلاف انتظار مجبور به برفکوبی می شویم. حرکت کند چندان هم برای بی تجربه ها که در پشت سر حرکت می کنند بد نیست.

یک تیم دیگر از پشت سر می رسد، بچه های دانشکده فنی دانشگاه تهران که اکثرشان آشنا هستند و در آن شرایط بر تعداد و سرعت برفکوبها افزوده می شود. پس از سه ساعتی به بالای دره می رسیم و از "تهرانیها" که قصد حرکت به سمت پناهگاه امیری و قله توچال را دارند جدا می شویم.

امیدوار بودم که تیمی از مسیر شیرپلا به ایستگاه 5 عبور کرده باشد و مجبور به برفکوبی نباشیم ولی زهی خیال باطل. تا کمر در برف نرم فرو می رویم و تراورسهای مسیر هم چندان بی خطر نیست. هوا کم کم ابری می شود و بارش ملایم برف آغاز می شود. بیشتر برفکوبیها را من و مهرداد انجام می دهیم و با حداقل سرعت به سمت ایستگاه 5 حرکت می کنیم.

6 ساعتی از شروع حرکت گذشته است و در یک هوای مه آلود و بیشتر با کمک صدا ایستگاه 5 را پیدا می کنیم و جمعیت زیاد آنجا به هر حال روحیه افراد را بالا می برد. جالب اینجاست که چند تیم از دیدن ما خوشحال می­شوند. زیرا قصد داشتند که به شیرپلا بروند و حال و حوصله برفکوبی نداشتند. منتظر بودند که یک تیم از روبرو برسد و وارد مسیرشان بشوند. به هر حال انتظارشان به نتیجه رسیده بود.

دو نفر دیگر قرار بود با تله کابین آمده و به ما ملحق شوند و بر اساس پیش بینی من از ساعت 10 صبح در ایستگاه 5 منتظر ما مانده اند. ساعت 1 بعد از ظهر است و 3 ساعتی از برنامه عقب افتاده ایم، به خصوص آنکه انرژی قابل توجهی مصرف کرده ایم و خیس هم شده ایم. به هرحال شرایط ایستگاه 5 و صرف ناهار در کنار بخاری و بر روی صندلی ها، وضعیت را بهتر می کند.

ساعت 2 از ایستگاه خارج شده و حدود 45/2 کار اتاق برفی شروع می شود. نقابی در شمال غربی ایستگاه و یک پله بالاتر از گردنه ای که به سمت درکه می رود و سومین بار است که از آن برای اتاق برفی استفاده می کنم و اینبار کاملاً بر اثر برف تازه پیشروی کرده است. به 3 گروه تقسیم شده و هر یک مشغول حفر یک تونل می­شویم، دهنه تونلها سه متری از هم فاصله دارند تا در بزرگ کردن انتهای تونلها مشکل و تداخلی پیش نیاید. با اینکه 4 ساعت از برنامه مورد نظر من، عقب افتاده ایم اما کار حفر تونلها سریعتر از دو دفعه قبل پیش می رود. اینبار برف نرم و تازه است و مشکل کندی حفر در برفهای یخ زده را نداریم. برای بچه ها توضیح می دهم که همیشه کار به این راحتی ها پیش نمی رود اما اینبار خوش شانس هستید.

ساعت نزدیک 5 عصر است و بلندگوهای ایستگاه 5 خبر از تعطیلی قریب الوقوع تله کابین می دهند. کار اتاق برفیها هم خوب پیش رفته است و نیم ساعتی بیشتر کار ندارند تا به اندازه مناسب برای شب مانی تیمها برسند. به همراه یک نفر دیگر از بچه ها خداحافظی می کنم و حسرت خود را از اینکه نمی توانم یک شب پر خاطره دیگر را در اتاق برفی بگذرانم، عنوان می کنم. به سرعت به پایین سرازیر می شویم.

ساعت حدود 8 شب است و در یک ترافیک سنگین کاملاٌ کلافه ام. در تهران باران می بارد و من به فکر شرایطی هستم که بچه ها با آن درگیرند. کدام شرایط؟ داخل اتاق برفی به خواب رفته اند و هیچ خبری از عالم بیرون ندارند.

 

ج) ادامه برنامه

یک ساعتی از رفتن بابک ضیاء گذشته است و افراد در تونل برفیها مستقر شده اند، تونل اول سه نفرند که با تجربه ترینشان نرگس است به همراه علی و رضا، تونل دوم مهرداد است به همراه دو هم خوابگاهی­اش به نام برهان و مصطفی که تجربه زیادی در کوهنوردی ندارند و این برنامه را مهمان مهرداد هستند.  تونل سوم هم سه نفر مستقر شده اند که عبارتند از یونس، ابوالفضل و آیدین . این سه تونل هرکدام شرایط متفاوتی را تجربه کردند که هنوزهم یادآوری آن برایم آزار دهنده و تکان دهنده است:

 

تونل وسط: مهرداد به همراه دو دوستش،همه روز پرکاری را پشت سر گذاشته اند. مصطفی و برهان لباس مناسبی ندارد و همین باعث شده که  تونل وسط در مقایسه با دو تونل دیگر، کوچکتر باشد. کار آشپزی  و بخور بخور شروع شده است. البته خوردنی همراه با لرزیدن ناشی از سرما و خیسی لباسها. ساعت حدود 8 شب است و اعضا مشغول صرف چای که از لابلای کوله ها که در درب تونل کیپ شده اند صدای علی به گوش می رسد:

" هوای اتاق ما در حال تمام شدن بود و شمع داشت خاموش می شد که در اتاق را باز کردیم، بهتر است مواظب باشید."

و پاسخ مهرداد: " چیز مهمی نیست. نگران نباشید و به داخل اتاق برگردید."

چند دقیقه بعد صدای هراسان یونس از تونل سوم به گوش می رسد:

" وضع  هوای خیلی خراب است و دو متر برف جلوی دهنه تونل ما جمع شده بود. ما تصمیم گرفته ایم به ایستگاه 5 برگردیم و کوله هایمان را هم چیده ایم."

و بازهم پاسخ مهرداد:" چه خبره 2 متر، پس چرا بدون اینکه برفی رو کنار بزنی رسیدی جلوی کوله های ما، احتمالاً دهنه تونل را بد زده اید سقفش ریخته است. برگردید داخل اتاق، تو این شرایط امن ترین جا داخل اتاق برفی است. من هم دو ساعت دیگر سری به شما می زنم."

مهرداد ساعت مچی اش را برای 30/10 شب کوک کرده و به خواب می رود. مهرداد بیدار می شود، نه با صدای زنگ ساعت بلکه به وسیله هم اتاقهایش و  ساعت 1 بامداد است. برهان از خواب پریده و احساس می کند که قادر به تنفس نیست و به دنبال آن مصطفی و مهرداد را بیدار می کند.هوای داخل رو به اتمام است. سقف اتاق هم پایین آمده است، در اول شب نفرات براحتی می توانستند بنشینند اما الان مجبورند به حالت خمیده بنشینند و فضا کاهش یافته است. سنگینی هوا را مهرداد در حالت خواب آلودگی متوجه می شود و تصمیم می گیرد که درب اتاق را باز کند. کوله پشتی در را کنار می زند و با انبوه برف پشت کوله پشتی مواجه می شود. اینبار نوبت عمل کردن به توصیه بابک ضیاء است. یک لگد به برفهای تونل اما این لگد در اعماق برف فرو می رود. مهرداد بازهم پایش را بیشتر به سمت داخل می دهد طوریکه تا گردن در برف فرو می رود و فقط سرش بیرون از برفها و داخل محفظه ای است که هوایش رو به اتمام است. این وضعیت فرصت تقلا را از انسان سلب کرده و ناراحتی و اضطراب را دو چندان  می کند. مهرداد باز می گردد و اینبار گورتکس و دستکش را پوشیده بیل برف را در دست گرفته و با سر وارد در شده و مشغول کنار زدن برفها می شود، یک متر؛ دو متر ، چند متر دیگر اما برفها تمامی ندارند. فضایی برای تخلیه برفها وجود ندارد و فقط می توان آنها را به اطراف هل داده و برف را فشرده کرد. مهرداد به صورت کاملاٌ افقی درون برف محبوس شده است و مترها از دوستانش فاصله گرفته است. با گذشت زمان احساس خفگی بیشتر شده است و سه نفر به نفسهای عمیق متوسل شده اند. مهرداد امکان برگشت ندارد و نا امیدانه به سمت جلو حرکت می کند. به روایت مهرداد:

" در آن موقع فقط به یک چیز فکر می کردم یا باید از این مخمصه زنده بیرون بروم و یا اینکه هر 9 نفرمان اینجا زنده به گور می شویم و فوقش بعد از 2 روز بابک ضیاء متوجه اوضاع شده و جنازه هایمان را تحویل خانواده هایمان می دهد."

بابک ضیاء اینبار حسابی شانس می آورد، ساعت 30/2 بامداد است در یکی از ضربه های نا امیدانه مهرداد، ضربه هایی که نمی دانم چقدر می توانست ادامه یابد، برف محو شده و باد و بوران شدید به صورت مهرداد می­خورد. اما این باد به هیچ وجه ناخوشایند نیست، زندگی بخش است، مهرداد با خوشحالی ادامه می دهد و چند ثانيه بعد در شیب دهنه تونل به سمت پایین غلط می خورد.

میزان حفاری، 6متر – یعنی نقاب برفی در فاصله بین 6 بعد از ظهر تا 30/2 بامداد، در یک بازه 5/8 ساعته 6 متر پیشروی کرده بود.