یک داستان واقعی – بخش دوم
بعد از ظهر پنجشنبه و در دیواره پل خواب. در کل منطقه فقط ما 6 نفر حضور داریم و از سنگنوردان دیگر خبری نیست. سه کُرده ایم، من و آیدین، محسن و مهدی، ابوالفضل و محمد. دو حلقه طناب نو خریده ایم و آماده اینکه پس از مدتها یک صعود خوب داشته باشیم. بچه ها بیشتر مبتدی اند و محمد را بار اولش است که به پل خواب آورده ایم. سرپرستی به عهده من است و برنامه ریزی می کنم. به منظور اینکه در زمان صرفه جویی کنیم، یکی از طنابهای نو را به کارگاه سمت راست تاقچه اول (کارگاه مسیر روجا)گره می زنیم تا هروقت قصد بازگشت داشتیم سریعاٌ به صورت تک رشته ای فرود برویم و بابت طناب ریختن و طناب جمع کردن معطل نشویم. زمانی می رسد که چهار نفر بالای کارگاه هستیم و باید فرود برویم. فرود سریع و روان از طناب نو آنهم بصورت تک رشته ای، دیگر دردسر گیرکردن و کندی حرکت را نخواهد داشت. حواسم هست که تسمه ها درست به صندلیها متصل شده باشند و گره پروسیک هم که از واضحات است. نفر اول فرودش را آغاز می کند. من برای دو نفر باقیمانده در کارگاه توضیح می دهم که لزومی ندارد نفر پایینتان را ببینید و یا منتظر شنیدن صدایش باشید تا بفهمید که فرودش تمام شده یا نه. همینکه طناب کارگاه شل شود و شما توانایی انداختن آن در هشت فرود را داشته باشید کفایت می کند که تعبیر به اتمام فرود نفر پایین کنید.
وزن از روی طناب برداشته می شود و نفر دوم، محمد، مشغول می شود. گره پروسیک و انداختن طناب درهشت و آغاز فرود. اعتراض می کند که طناب خیلی سر است و ما هم به حساب مبتدی بودنش می گذاریم و می گوییم تو نگران نباش کل سیستم را هم که رها کنی پروسیک نگهت می دارد. زود باش فرود برو تا به صعودهای دیگر هم برسیم. محمد بعد از دومتر از دیدرس ما خارج شد و یک صدای زوزه مانند شنیدیم. به آیدین گفتم که با این تعللش خوب سریع فرود رفت و ناگهان هردو ساکت شدیم. دو ثانیه پیش در دومتری ما بود و الان طناب شل است. با وحشت خود را جلو تاقچه می کشم تا بتوانم پایین را ببینم. منظره ای تکان دهنده. محمد جلو دیواره پخش زمین شده است و ابوالفضل با فریاد مرا صدا می زند. چند دقیقه ای هاج و واجم و کم کم به خودم می آیم. به آیدین می گویم که من فرود می روم و تو طناب را دو رشته کن و فرود بیا. با ترس و لرز شروع به فرود از طناب تک رشته می کنم و اینبار فرود روان هیچ لذتی برایم ندارد. به پایین می رسم و بالای سر محمد می رویم. به هوش است و درد شدید در پشتش دارد. من در فاصله ای که نفر آخر به پایین برسد مشغول بررسی حادثه می شوم. در دوره کارآموزی و از مربیان دیگر هم شنیده بودیم که رها کردن پروسیک منجر به ترمز می شود پس چرا ایندفعه ترمز عمل نکرد؟ چشمم به هشت فرود محمد می افتد و می بینم یک خمیر سیاه به هشت چسبیده است. همان طنابچه پروسیک است منتها به صورت مذاب که البته در آن موقع کم کم در حال سفت شدن بود. مجموعه پروسیک در حال ذوب و هشت فرود باعث شده بود که محمد مسافتی حدود 20 متر را با سرعتی کمی کمتر از سقوط آزاد پایین بیاید و با پشت به زمین بخورد. در آن موقع و در آن شرایط هم محمد با پرخاش به من می گفت من که طناب را ول کردم. پس چرا پروسیک مرا نگه نداشت؟
مابقی بسکت کردن محمد و انتقال آن به کنار جاده ، پانسمان اولیه در درمانگاه پل خواب و معاینه کامل در یکی از بیمارستان های کرج بود و همه چیز به خیر و خوشی گذشت. محمد پس از مدتی سنگنوردی را از سر گرفت و اکنون از بهترین و زحمتکش ترین سنگنوردان پلی تکنیک است.
نگاه بعد از ماجرا
مهمترین آموزه این حادثه برای من یک جمله بود. به هیچ چیزی نباید اطمینان صددرصد کرد و همیشه باید امکان بروز اشکال در سیستم را در نظر گرفت. اجازه دهید عوامل مختلف را بررسی کنیم:
اول: تصمیم من مبنی بر ثابت کردن یک طناب اختصاصی برای فرود، تصمیم اشتباهی نبود. طناب مورد استفاده ، یک طناب 5/10 میلیمتر بود که برای فرود تک رشته ای استاندارد است.
دوم: سیستم فرود محمد نقصی نداشت. شامل یک تسمه و هشت و پیچ بود و یک گره پروسیک در پایین سیستم فرود از طریق یک کارابین پیچ دیگر به صندلی متصل شده بود.
با اینحال حادثه اتفاق افتاد.
اشتباه اصلی: اطمینان بیش از حد به قفل شدن پروسیک. تا قبل از وقوع این حادثه امکان نداشت که قبول کنم پروسیک ممکن است عمل نکند. آنقدر از بابت مربیان قبلی تضمین شنیده بودم و آنقدر مطلب از مراجع معتبر دیده بودم که هیچ کسی هم نمی توانست بصورت کلامی مرا متقاعد کند و اکنون اذعان می کنم که این تفکر و این نگرش کاملاٌ غلط بوده است. یکبار دیگر جمله اول متون فنی را مرور کنیم. این نوشته ها فقط به منظور آگاهی است و مسئولیت به عهده شخص خواننده است. اینجا دیگر فضای تئوری نیست و اگر هریک از این اصول تئوری نقض شود، اگر یک نفر صدمه ای ببیند، قیاس موارد پیش آمده با مباحث تئوری در درجه دوم و زیر سایه حادثه قرار می گیرد و مفهوم چندانی نخواهد داشت. مهم این نیست که شما از اصول تئوری تبعیت کرده اید. مهم این است که حادثه اتفاق افتاده است و اگر این اطمینان اولیه نبود، اگر احتمال بیشتری می دادیم که ممکن است اشکالی پیش بیاید به هر حال تمهیداتی می اندیشیدیم که احتمال وقوع حادثه را کاهش داده و آنرا قابل کنترل تر کند. مابقی مواردی که اشاره می شود خاص این حادثه است لیکن درجه اهمیتشان به اندازه این اشتباه اصلی که ذکر آن رفت نیست.
احتیاط نکردن در استفاده از طناب نو: شنیده ایم که کفش نو را در برنامه های اصلی برای اولین بار نمی پوشند. بلکه در چند برنامه سبک پا را به آن عادت می دهند تا مشکلات احتمالی مشخص شود و در فضایی کم هزینهتر آنرا کنترل کنیم.
ماهیت و عملکرد کفش و طناب بسیار متفاوت است اما به هر حال این آموزه در جای خود باقیست که در استفاده های نخستین از یک ابزار ممکن است به موارد غیر قابل انتظار و غیر قابل پیش بینی بر بخوریم. در مثال همین رویداد لازم بود که در اولین فرود تک رشته ای از یک حلقه طناب نو و کاملاٌ لیز بیشتر احتیاط می کردیم. مثلاٌ گره چفت شونده را با تعداد دورهای بیشتری ایجاد می کردیم و یا اینکه یک نفر از پایین با کشیدن انتهای طناب عمل ترمز را تقویت می کرد.
بی تجربگی محمد: اگر به جای محمد شخص با تجربه تری در همان شرایط قرار می گرفت چه بسا هیچ حادثه ای اتفاق نمی افتاد. به هر حال کسی که بارها و بارها فرود رفته باشد می توانست قبل از برخوردش به زمین متوجه شدت خطر شده و با فدا کردن پوست انگشتان خود ترمز کند. تاکید می کنم که هیچ تقصیری متوجه محمد نیست. چراکه از طرف بابک ضیاء و به اشتباه، به محمد تضمین داده شده بود که اگر طناب را رها کند سیستم ترمز عمل می کند. لیکن رها کردن طناب نه تنها منجر به عمل ترمز نشده بود بلکه باعث یک حرکت شتابدار و افزاینده شده و اوضاع را بدتر کرده بود.
یک اشتباه مطلوب: سیستم فرود محمد یک اشکال داشت و آن اینکه طول تسمه و پروسیک به گونه ای بود که طنابچه با هشت تداخل یافته و در آن تنیده شده بود. می دانیم که تلاقی طنابچه پروسیک با هشت پدیده نامطلوبی است اما برایم جالب است که یک تعبیر غلط حتی توسط برخی مربیان دراین مورد ذکرمی شود و آن اینکه چون هشت بر اثر فرود گرم شده است، اتصالش با طنابچه انرا ذوب کرده و ترمز عمل نمی کند.
برای آنکه حرارت صرفْ، جسمی مانند یک طنابچه را ذوب کند نیاز به درجه حرارت در حد یک شعله آتش و یا یک فلز گداخته است و هیچگاه هشت در اثر اصطکاک ناشی از فرود به این درجه حرارت نمی رسد.پیچش و تنیده شدن طنابچه پروسیک در داخل هشت منجر به شرایطی می شود که برطرف کردن آن بسیار مشکل است. اگر در هنگام فرود طنابچه پروسیک قفل کند، آزاد کردن آن به خودی خود کار آسانی نیست. حال تجسم کنید که پروسیک قفل شده در داخل هشت فرود تنیده شده باشد و شما در حالیکه وزنتان بر روی سیستم است، قصد آزاد کردن آنرا داشته باشید. شرایط فوق را به بیانی دیگر تعبیر می کنم:
اگر پروسیک با هشت تداخل پیدا کند عمل ترمز شدیدتر می شود و اشکال اصلی در آزاد کردن این ترمز، نمود خواهد کرد.
اشکال سیستم فرود محمد در هر حال سرعت سقوط او را کاهش داده بود و مانع بروز صدمات شدیدتر شده بود. ذوب شدن(و یا به بیانی دیگر دریده شدن) پروسیک هم بر اثر سایش سریع و اره ای بافت طنابچه بر روی طناب فرود ایجاد شده بود و نه به علت داغ شدن هشت فرود در حد نقطه ذوب یک طنابچه.
بابک ضیاء – 26 تیر
نوشته شده توسط در دوشنبه 26 تیر1385 ساعت 19:46 موضوع داستان های واقعی | لینک ثابت
- برنامه تمرین سنگنوردی با حضور 7 نفر در روز پنجشنبه 22 تیرماه به سرپرستی منصور احمدی انجام شد.
- برنامه صعود به قله خرسنگ با حضور 8 نفر در روز جمعه 23 تیرماه به سرپرستی احسان حسیننژاد با موفقیت برگزار گردید.
- برنامه صعود به قله های کمانکوه، سرماهو، يخچال و آزادکوه در روزهای پنجشنبه و جمعه 29 و 30 تیرماه به سرپرستی یاشار داوودی برگزار می شود. شماره سرپرست برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام: 09121196512
نوشته شده توسط در دوشنبه 26 تیر1385 ساعت 19:23 موضوع اخبار | لینک ثابت
انجمن کوهنوردان ایران در نظر دارد همایشی در تاریخ 18 آبان 85 با عنوان «زن و کوه» با هدف بررسی و تجلیل از نقش زنان در کوه نوردی برگزار نماید. خواهشمند است مقاله های ارسالی را حداکثر در دو صفحه ی A4 و به صورت تایپ شده برای کمیته برگزار کننده ی همایش تا تاریخ 31 شهریور سال جاری ارسال فرمایید.
موضوع مقاله های ارسالی شامل موارد زیر و یا هر موضوعی که مرتبط با هدف همایش باشد:
مقالات رسیده به صورت سخنرانی و یا چاپ در ویژه نامه همایش، گاهنامه و سایت انجمن ارایه خواهد شد.
مقالات خود را به آدرس انجمن ارسال فرمایید:
تهران – خیابان انقلاب، جنب لاله زارنو، شماره ی 590 (ساختمان 609) طبقه 4، واحد 12
کد پستی: 1145774454 تلفن: 66712243
نوشته شده توسط در دوشنبه 26 تیر1385 ساعت 19:5 موضوع اخبار | لینک ثابت
گزارش زير، سه سال پيش دو يا سه روز بعد از اردوي انتخابي، در اتاق خاطره انگيز انجمن كوهنوردي دانشگاه اميركبير- و در حالي كه در مسير اتاق- آبدارخانه در رفت و آمد بوديم – نوشته شد. دوره اي كه اكثر مسئولين دانشگاه دانشجو بودند و دانشجويان در فعاليت هاي فوق برنامه هروله مي رفتند. دوره اي كه ما اعضاي انجمن مثلا تحصن كرديم و گمان برديم با توقف برنامه ها، رياست دانشگاه را بزانو در مي آوريم! و زهي خيال باطل!!
اون دوره هنوز سرمايه دار و بساز بفروش كلفتي به نام سيد احمد صفوي زاده رييس تربيت بدني دانشگاه نشده بود! رييس اسبق فدراسيون پينگ- پنگ را مي گويم، كسي كه با 33 سال سابقه مثلا خدمت هنوز بازنشسته نشده است و در دانشگاه حكومت مي كند! كسي كه با يك ليسانس آبكي تربيت بدني- از طريق عضويت در تيم فوتبال ارتش – و يك فوق ليسانس معادل اهدايي، لقب دكتر دارد! – حكايت آخوندي است كه گفته بود « مربع اسلام سه ضلع دارد:ايمان و تقوا»! - او در ضمن رييس اداره رفاه دانشگاه است و حقوق و مزاياي اساتيد و كاركنان و حتي رييس دانشگاه به نوعي به تصميمات ايشان بستگي دارد!
باري، اين گزارش براي مسئول وقت تربيت بدني – دوست خوبم حميد مشرقي – نوشته شده و حالت رسمي دارد و در آن پيازداغ بدبختي و بيچارگي اعضاي تيم اميركبير و نتايج درخشان آنها زياد شده تا دانشگاه وسايل بهتري برايمان خريداري كند!
يكي از جالب ترين نكات اين گزارش خالي بودن آن از جوگيري هاي معمول من در آن دوره است كه جاي تعجب دارد! احتمالا توسط كسي ويرايش شده است! چون بعد از برنامه فكر مي كردم شاخ غول را شكسته ام و به قله اي كمتر از هشت هزار متر راضي نمي شدم! يادم مي آيد روز دوم پس از فرود، وقتي مرتضي نويدي ازم پرسيد« چرا در اين هوا شلوار گرتكس نپوشيدي؟» گفتم«تشخيص خودم بود!»
بد نيست يادي هم از داوود خادم بكنيم. زير خط الراس سركچال موقع درآوردن كرامپون ها، كاورش را باد برد. داوود گفت«كاور كي بود؟» و چون ديده بود از دست من در رفته گفتم «من»! مكثي كرد و بعد از خواندن شماره روي كوله ام گفت :«شماره 152 يك كوئن منفي!» او اكنون در يكي از دهليزهاي بي شمار كنار يال آبروزي آرميده. يادش گرامي باد.
منصور احمدي- 20 تيرماه 85
گزارش مرحله سوم انتخابي تيم ملي دانشجويان ( رشته كوهنوردي)
مرحله سوم انتخابي تيم ملي دانشجويان براي صعود به قلل دماوند و كليمانجارو در روزهاي چهارشنبه 26/9/82 لغايت شنبه 29/9/82 در منطقه خلنو برگزار شد. در اين مرحله 28 نفر از كوهنوردان دانشگاه هاي سراسر كشور حضور داشتند و بجز آقايان وحيد آشتيان، نصير عليزاده، و عباس بياتي كه به عنوان مسئولين برگزار كننده در اردو بودند، رامين حشمتي، داوود خادم، عباس علي نژاد، و مرتضي نويدي به عنوان مربي تيم را همراهي مي كردند.
گزارش تيم اميركبير: تيم سه نفره دانشگاه صنعتي اميركبير شامل آقايان منصور احمدي،حسين سرافراز و ابوالفضل براتي عصر روز چهارشنبه ساعت 18:30 در محل هتل مينا مورد پذيرش مسئولين اردو قرار گرفتند و پس از صدور كارت براي آنها و صرف شام، در جلسه توجيهي برنامه شركت كردند كه در اين جلسه مسئولين برگزار كننده و مربيان اردو معرفي شدند و مسير و زمان بندي برنامه اعلام شد. سپس وسايل افراد توسط مربيان كنترل شد و تيم ها تداركات غذايي خود را گرفتند.
صبح روز پنجشنبه ساعت 5:15 تمام اعضاي تيم ها به همراه مربيان و سرپرستان، هتل مينا را به مقصد شمشك ترك كردند و ساعت 7:30 به منطقه رسيدند و پس از صرف صبحانه و مرتب كردن وسايل، ساعت 8:30 صعود خود را آغاز كردند. در ابتداي حركت هوا صاف و بدون باد بود اما پس از دو ساعت كوهپيمايي و بالاي گردنه لجني، باد شديدي شروع شد كه به دليل برخورد با برف هاي پودري سطح زمين و پخش كردن آن ها در هوا تبديل به بوران شد. اعضا تيم پس از حدود 5/3 ساعت كوهپيمايي، با عبور از شيب تند سنگي، خود را به پناهگاه لجني رساندند. به دستور مربيان، افراد تيم هاي دانشجويي از ورود به پناهگاه منع شدند و قرار بر اين شد كه تيم ها در كمترين زمان ممكن چادر خود را برپا كنند تا براساس زمان صرف شده به آنها امتياز داده شود. در اين مرحله تيم سه نفره دانشگاه اميركبير از نظر زماني در رده متوسط قرار گرفت. سپس مربيان اعلام كردند كه تا صبح روز دوم برنامه خاصي وجود ندارد و تيم ها مي توانند به استراحت بپردازند. اعضاي تيم دانشگاه اميركبير نيز پس از صرف ناهار 2 تا 3 ساعت استراحت كردند. سپس مهارهاي چادر را محكم كردند- كه قبلا به دليل طوفان شديد حركت كرده و باعث تغيير شكل چادر شده بودند – و براي شنبه و صبح روز بعد ، 2 ليتر آب برف تهيه ديدند و در آخر نيز پس از صرف شام به خواب رفتند.
صبح روز بعد به دليل طوفان شديد و نامساعد بودن هوا، برنامه از پيش تعيين شده قبلي كه صعود به گردنه وزوا بود لغو گرديد و به تيم ها دستور داده شد كه ساعت 9 صبح آماده باشند تا با كوله حمله، قله سركچال را صعود كرده و بازگردند. همه افراد ساعت 9 صبح به سمت قله حركت كردند و پس از دو ساعت كوهنوردي در بوران شديد به نزديكي خط الراس سركچال رسيدند، در آنجا به دستور مربيان كرامپون پوشيدند و به سمت پناهگاه بازگشتند.پس از رسيدن دانشجويان به پناهگاه اعلام شد كه افراد مي توانند تا ساعت 3 استراحت كنند. بچه هاي تيم اميركبير نيز ناهار خوردند و تا ساعت 3 به استراحت پرداختند.
ساعت 3 مربيان اعلام كردند كه همه افراد براي برگزاري يك تست سرعتي ساعت 5/3 با كوله حمله آماده باشند. در اين مرحله دانشجويان به دو تيم 14 نفره تقسيم شدند و قرار بر اين شد كه اعضا يك تيم با هم سنجيده شوند و مبناي زمان هم دقيقه باشد. تيم اول به سمت گردنه لجني روانه شد و با فاصله 10 دقيقه از آنها، تيم دوم نيز به آن سمت رفت. با علامت اول تيم اول حركت كرد و با علامت دوم – به فاصله زماني 10 دقيقه از علامت اول – تيم دوم. در تيم اول دانشجويي از دانشگاه ياسوج با زمان 24 دقيقه به مقام اول رسيد، اما در تيم دوم - كه اعضاي تيم دانشگاه اميركبير نيز در آن حضور داشتند- افراد تصميم گرفتند كه حالت رقابتي بر گروه حاكم نباشد و همه با هم به پناهگاه برسند،به همين دليل براي تيم سرپرست- آقاي حسين سرافراز – تعيين شد و جلودار تيم نيز مرتب تعويض مي شد تا برف كوبي ها او را خسته نكند ولي با اين حال وقتي گروه به پناهگاه رسيد، اين عمل مورد پسند مربيان واقع نشد و قرار شد كه اين تست صبح روز سوم براي چهارده نفر دوم تكرار شود.
آن شب نيز همه افراد پس از تست به خوردن شام و استراحت پرداختند. اعضاي تيم دانشگاه اميركبير در شب دوم شرايط چندان مساعدي نداشتند. چادر به دليل حجم كم (2نفره براي 3 نفر)و همچنين جنس نه چندان مرغوب، از داخل كاملا خيس بود و از طرفي به دليل مقاومت كم، كاملا شكل اوليه اش را از دست داده بود، لايه بيروني كيسه خواب از شب قبل خيس شده بود و لباسها نيز به دليل صعود در هواي بوراني، خيس بودند. از افراد تيم نيز متاسفانه آقاي ابوالفضل براتي دچار دل درد شديد بود و داروهايي كه پزشك تيم تجويز كرده بود، موثر نيفتاد و ايشان تا صبح درد را تحمل كردند. ساعت 7 صبح آقاي علي نژاد اعلام كرد كه همه بايد ساعت 5/7 با كوله حمله بيرون چادر آماده باشند، اعضاي تيم اميركبير نيز بجز آقاي براتي – كه به دليل دل درد شديد امكان صعود نداشتند – سر ساعت مقرر آماده بودند. سپس اعلام شد كه 14 نفر اول در تست يخ و برف شركت مي كنند و 14 نفر دوم براي تست سرعتي به گردنه لجني مي روند. در تست سرعتي كه از گردنه لجني شروع و به پناهگاه ختم مي شد – مسيري كه در روز اول كل تيم آن را يك ساعته پيموده بودند – آقاي حسين سرافراز با زمان 25 دقيقه به مقام اول رسيد، يكي از اعضاي تيم تربيت معلم كرج با زمان 26 دقيق به مقام دوم رسيد و آقاي منصور احمدي با زمان 27 دقيقه سوم شد. پس از تست سرعتي، افراد در تست يخ و برف شركت كردند و پس از آن در تست گره و طناب. سپس اعلام شد كه اعضاي تيم ها بايد تا ساعت 11:45 چادرها را جمع كرده و با كوله پشتي كامل، آماده حركت به سمت پايين باشند. لازم بذكر است كه آقاي براتي، صبح روز سوم پس از شركت نكردن در تست سرعت به پناهگاه رفته و تحت مداواي پزشك تيم قرار گرفته و استراحت كرده بود و خوشبختانه براي بازگشت به پايين وضعيت مناسبي داشت. تيم در برگشت همان مسير رفت را پيمود و پس از 2ساعت به شمشك رسيد. ساعت3 كل تيم بوسيله اتوبوس برگشت و ساعت 6 در محل هتل مينا بود.
اعضا تيم ها نيز پس از استراحت و خوردن شام در جلسه انتقادات-پيشنهادات شركت كردند كه تا ساعت 23 به طول انجاميد و پس از آن اردو به طور رسمي خاتمه يافت.
متاسفانه بايد عرض كرد كه ميزان تداركاتي كه براي تيم دانشگاه صنعتي اميركبير خريداري شد، نسبت به خريدهايي كه ديگر تيم هاي دانشگاهي انجام داده بودند، بسيار ناچيز بود. براي نمونه چند دانشگاه در زير آورده مي شود:
- دانشگاه ياسوج : 600 هزار تومان براي هر نفر
- دانشگاه علم و صنعت : 3 ميليون تومان براي كل تيم اعزامي
- دانشگاه خواجه نصير : 200 هزار تومان براي هر نفر
- دانشگاه صنعتي اصفهان : 300 هزار تومان براي هر نفر
در پايان بايد عرض شود كه اعضاي تيم اعزامي به مرحله سوم، به انتخاب حداقل دو نفر از تيم 3 نفره دانشگاه براي صعود به دماوند اميدوار هستند.
گزارش دهنده : منصور احمدي
نوشته شده توسط در دوشنبه 26 تیر1385 ساعت 15:42 موضوع یادی از گذشته ها | لینک ثابت
دوستان و همنوردان گرامی
سلام
مجموعه مطالبی که ارایه خواهد شد، شرح اتفاقاتی است که در چندین سال فعالیتم رخ داده و هریک به نوعی تاثیری ماندگار در ذهنیات و نحوه عملکرد من داشته است. قویاً اعتقاد دارم درصد بالایی از حوادث و سوانح برنامه های کوهنوردی بر اثر سهل انگاری های جزئی و بعضاً مضحک روی می دهد. مواردی که بارها و بارها به گوشمان خورده است ولی بازهم اصراری بر رعایت آنها نداریم.
هدف، ذکر صادقانه رویدادهایی است که تکانمان داده است. همه ما از این اتفاقات در سال های فعالیتمان داشته ایم. و خوشبختانه و متاسفانه از آن به بعد، حواسمان را بیشتر جمع کرده ایم. خوشبختانه از آن رو که بالاخره حواسمان را جمع کرده ایم و متاسفانه از آن بعد که حتماٌ باید نقیض آنرا تجربه می کردیم تا ملزم به رعایت آن شویم و در این تجربه کردن نقیضها، همیشه خوش شانس نخواهیم بود.
ذکر این تجربیات شخصی دیر یا زود به اتمام خواهد رسید. اگر هریک از خوانندگان تاثیر چنین حرکتی را مفید ارزیابی می کنند، همراهی کرده و تجربیاتشان را به اشتراک بگذارند. با توجه به تمرکز فعالیت من در زمینه سنگنوردی ، بدیهی است مضمون اکثر مطالب در این زمینه بوده و این خود می تواند برای کوهنوردان ملال آور باشد، لیکن امیدوارم با همراهی دیگران مطالبی در زمینه گرایش های دیگر نیز آماده و ارایه شود.
لطفا مطالب خود را به آدرس زير ارسال نمایید:
یک داستان واقعی – بخش اول
یک روز بهاری در منطقه پل خواب. یک صعود دو طول طنابی از مسیر سی سخت و شروع فرود. با توجه به اینکه خیلی سنگنوردی کرده ایم برایمان افت دارد که با پروسیک فرود بیاییم. پروسیک مال کارآموزان است که از فرود وحشت دارند و ممکن است طناب را رها کنند. ما که ول بکن طناب نیستیم، چه لزومی دارد با اتصال طنابچه، سرعت را کند کنیم و خود را از لذت یک فرود روان و سریع بی بهره. برای اینکه وقت کم نیاورم زحمت اتصال تسمه به صندلی را هم نکشیده و هشت خود را با یک کارابین اسلینگ به صندلی متصل کرده و فرود خود را با عجله آغاز می کنم. 10 متری از کارگاه پایینترم و به طور کامل در فضا قرار دارم. تاب طناب باعث می شود که چند دوری حول محور طناب بچرخم و بصورت 360 درجه از مناظر اطراف بهره مند شوم. در این تماشای مناظر، یک صحنه نفسم را در سینه محبوس می کند. منظره سیستم فرود.کارابین پایینی اسلینگ نیمه باز است و تسمه اسلینگ در حال خارج شدن از آن. تسمه بصورت ناپایداری به دهنه قلاب مانند کارابین گیر کرده است و با توجه به آنکه وزن بر روی آن است، کارابین به حالت افقی در آمده است. فقط یک شوک کوچک کافی است که اتصال من با طناب قطع شود.
چند ثانیه ای مکث کرده و چشم از کارابین برنمی دارم. این معلق بودن در فضا هم که محدودیت را دوچندان می کند. یک خط عرق سرد از شقیقه ها و گونه هایم جاری می شود و پس از مدتی به این نتیجه می رسم که با نگاه کردن قضیه حل نمی شود. اگر قرار بود تسمه خارج شود تا بحال خارج شده بود و مادامی که وزن من از تسمه برداشته نشود در همین وضعیت خواهد ماند. به آرامی هرچه تمامتر و به گونه ای که اسلینگ خطاکار متوجه نشود! با کمک دو اسلینگ که به صندلیم متصل است، اتصال دیگری بین صندلی و هشت فرود ایجاد می کنم. کارابین را مجبورم به سوراخ بزرگ هشت وصل کنم و همین کار باعث پیچش طناب فرود به اسلینگها و دشواری ادامه فرود می شود. به محض آنکه پایم به سطح دیوار می خورد و از حالت معلق در می آیم، با برداشتن وزن اشکال سیستم را برطرف می کنم. اما هنوز جرئت نمی کنم دو اسلینگ ابتکاری خود را باز کنم. پس از رسیدن به کارگاه پایین از همطنابم می پرسم طنابچه پروسیک همراهت نیست؟
نگاه بعد از ماجرا
یک تجربه اندک در سنگنوردی کافیست تا متوجه اشتباهات فاحشی که منجر به شرایط فوق شد، بشویم. پس جمع بندی ساده ما چنین می شود که باید به جای کارابین اسلینگ، یک تسمه را به صندلی متصل کرده و انتهای آنرا با یک کارابین پیچ دار به ابزار فرود متصل کنیم. استفاده از طنابچه و گره های چفت شونده را فراموش نکنیم و همچنین در آغاز فرود و در لحظه وارد شدن وزن بر مجموعه فرود، چشممان به ابزار باشد تا چرخشهای کارابین و ابزار را متوجه شده و آنرا اصلاح کنیم. لازم به ذکر است که آن اتصال دو اسلینگ دیگر هم چندان کاربردی نداشت و با توجه به آنکه به سوراخ بزرگ هشت فرود متصل بود ممکن بود در لحظه وارد شدن وزن بر آن، هشت را چرخانده و طناب به کلی از آن خارج می شد. اما به هر حال در آن شرایط تنها کاری بود که به ذهنم می رسید ولااقل از لحاظ روحی بی تاثیر نبود.
اما اجازه دهید به ابعاد دیگری هم توجه کنیم. این موارد را همان موقع هم بابک ضیاء می دانست، کافی بود کسی آنرا از او سوال می کرد و یا از او خواسته می شد که مثلاٌ به عنوان آزمون ورودی دوره مربیگری یک فرود کامل و بی نقص را انجام دهد تا تمام نکات رعایت شود. چه عاملی باعث می شود که چنین سهل انگاریهایی صورت گیرد؟
اعتماد به نفس بیش از اندازه، جنون سرعت، غرور، ... نمی توانم اصطلاح جامعی برای آن بیابم. بابک ضیاء نوعی در حال تجربه کردن بود و پیشرفت خود را احساس می کرد. قبلاً باید زیر نظر بزرگترها تمرین می کرد اما دیگر مستقل شده بود و اضافه بر آن، عده ای را هم با خود می آورد و به آنها سنگنوردی یاد می داد.اوعلاقهمند بود تا سریعتر و فرزتر کار کند. سریعتر از قبل، صعود کند و به قول معروف روی سنگ بدود و سریعتر فرود رود. او به مقطعی رسیده بود که برخی موارد را مزاحم خود احساس کند و این صلاحیت را در خود ببیند که تغییر و تحولی در آنها صورت دهد. مدارج طی شده است و به خواص ملحق شده ایم و ...
براستی چند درصد از ما خلاف این عمل می کنیم؟ رانندگیمان را در نظر بگیرید. در ایام آغازین و هنگام دریافت گواهینامه، هنگام حرکت شش دانگ حواسمان جمع است. از خطوط حرکت می کنیم رعایت فاصله با اتومبیلهای جلو و کناری فراموش نمی شود. و استفاده از چراغهای راهنما در هنگام تغییر جهت، اصل است. دو دستمان را از فرمان جدا نمی کنیم و امکان ندارد قبل از آنکه از موارد متعددی اطمینان حاصل کنیم، از کسی سبقت بگیریم. و موارد بیشمار دیگری که از حوصله این مطلب خارج است.پس ازپنج سال رانندگی قضاوت کنید که چه به روز این اصول آورده ایم.
بارها و بارها دیده ایم و بارها و بارها خواهیم دید کسانی را که در مناطق سنگنوردی بصورت غیر استاندارد فرود می روند. نه به دلیل کم تجربگی و بی اطلاعی بلکه به دلیل تجربه بیش از حد. در این حالت دیگر تذکر جایگاهی نمی تواند داشته باشد و باید خودمان را به آن عادت دهیم. به مشاهده موارد زیادی از این قبیل عادت کرده ایم. اما در کمال تعجب، هنوز به یک مورد عادت نکرده ایم و آن اینکه از شنیدن ارتکاب اشتباهات مضحک و وقوع حادثه برای برخی افراد که صاحب سوابق و تجارب قابل ملاحظه ای هم هستند، تعجب می کنیم. راستی آیا یکی از دوستان سنگنورد دانشکده فنی دانشگاه تهران حاضر خواهد شد بخاطر دیگران هم که شده، در مورد حادثه پل خواب مطلبی آماده کند؟
بابک ضیاء - 19 تیر
نوشته شده توسط در دوشنبه 19 تیر1385 ساعت 17:39 موضوع داستان های واقعی | لینک ثابت
جبهه غربی ۱۰ تا ۱۲ تیر ۸۵ (پسران)










جبهه جنوبی ۱۵ تا ۱۷ تیر ۸۵ (دختران)









نوشته شده توسط در دوشنبه 19 تیر1385 ساعت 17:35 موضوع عکس | لینک ثابت
- صعود مشترک دانشجويان پسر دانشگاه های منطقه ۲ ورزش کشور به قله دماوند (یال غربی) به میزبانی دانشگاه صنعتی امیرکبیر، در روزهای شنبه تا دوشنبه ۱۰ تا ۱۲ تیر ماه با حضور ۲۷ نفر و به سرپرستی میثم افشاری و مربیگری عباس علی نژاد با موفقیت برگزار شد.
- هم چنین صعود دانشجویان دختر به قله دماوند از طریق یال جنوبی در روزهای پنجشنبه تا شنبه ۱۵ تا ۱۷ تیر، با حضور ۲۹ نفر و به سرپرستی و مربیگری عباس علی نژاد با موفقیت انجام شد.
نوشته شده توسط در دوشنبه 19 تیر1385 ساعت 2:19 موضوع اخبار | لینک ثابت
گذر خط الراس مرکزی دنا
۱۱ تا ۱۴ خرداد ۸۵
سرپرست: محسن انواری
اعضای تیم: میثم افشاری، میثم خوشقدم، یاشار داوودی، توحید رزمی
نکته: خط الراس دنا با طول 72 کیلومتر و دارا بودن 41 قله بالای 4000 متر مرز استان های کهگيلویه بویراحمد و اصفهان رو تشکیل می ده. این خط الراس شامل سه بخش غربی، مرکزی و شرقیه. بخش غربی از کل قدویس شروع شده به مورگل ختم می شه (البته برخی مورگل رو جز قسمت مرکزی حساب می کنن). قسمت مرکزی از قاش مستان (یا مورگل) شروع شده و به بردآتش منتهی می شه. گردنه مرتفع بیژن جدا کننده قسمت مرکزی از شرقی است. و در نهایت بخش شرقی با برف کرمو شروع شده و به پازن پیر می رسه. در این برنامه قصد داشتیم فله های سی چانی، حوض دال، حرا، کرسمی شرقی و غربی، بیژن 1(ماش)، بیژن 2(سه قبه آسمانی)، قزل قله و در نهایت بیژن 3(قاش مستان) رو صعود کنیم. در نظر داشتیم اگه وقت داشتیم مورگل رو هم صعود کنیم.
از دو هفته قبل از برنامه پرس و جو راجع به مسیر رو شروع کردم. خودم قبلن فقط بیژن1 رو از دشت بال (منطقه پادنا) صعود کرده بودم و توحید هم از سی سخت تا بیژن 1 و از خفر تا بيژن2 رو رفته بود. قرار بود جمشید محمدی که قبلن مسیر رو کامل رفته بود باهامون بیاد که به خاطر مشغله های کاری نتونست بیاد. قبلن یه زمانبندی از بچه های شیراز گرفته بودم. اطلاعات بیشتر رو از کاوه کریمی – که جا داره ازش تشکر کنم- پرسیدم. همه اذعان داشتن که برنامه سختی نیست و مسیر رو هم به راحتی پیدا می کنیم، اما همشون نسبت به تراورس بین بیژن 2 و قزل قله هشدار دادن و می گفتن که کسی رو بدون تجربه برف و یخ و کلنگ و کرامپون از اونجا عبور ندیم. بنابراین یکی دو تا از بچه ها رو با وجود آمادگی خوبشون به خاطر بی تجربگی در زمینه برف و یخ با خودمون نبردیم و در نهایت من و یاشار و میثم - ا از دانشگاه، ميثم – خ از همدان و توحید از شیراز اعضای تیم شدیم. یه چادر 3 نفره یکی هم 2 نفره و یه طناب 7 میل 20 متری وسایل گروهی بود. هرکس یه کلنگ و کرامپون با خودش داشت. تدارکات غذایی هم بین بچه ها تقسیم شد که البته با وجود این که من و یاشار و میثم – ا برنامه شو چیده بودیم اما توی برنامه هیچ کدوممون راضی نبودیم. کوکوی سیب زمینی برای ناهار اول و دوم، برنج و قیمه برای شام اول، سوپ و کنسرو مرغ برای شام دوم، تن ماهی برای ناهار سوم و بالاخره فسنجون برای شام سوم. صبحونه هم پنیر و حلوا شکری. قرار بود پنجشنبه ساعت 17:30 از تهران راه بیفتیم، جمعه 5 صبح یاسوج باشیم و توحید به ما اضافه بشه و نهایتن ساعت 8 صعود رو شروع کنیم و روز اول تا محلی بین بیژن1 و 2 بریم. شنبه هم تا گردنه قاش مستان (فرودگاه) بریم و در نهایت یکشنبه بعد از صعود قاش مستان ( و 2 نفر هم مورگل) به سمت خفر بریم و از اونجا به شهرضا و تهران.
پنجشنبه 11/3 ساعت 17:30 چهارتا بلیط برای یاسوج داشتیم. بلیط ها و یکی از چادرها دست یکی از بچه ها بود که متاسفانه سر ساعت نرسید و از اتوبوس جا موندیم و چون آخرین سرویس یاسوج بود مجبور شدیم با اتوبوس های شیراز بریم و این یعنی 5 ساعت عقب افتادن از برنامه. ساعت 10 صبح توحید رو توی شیراز دیدیم و به سمت یاسوج رفتیم. 12:30 سی سخت بودیم و امیدوار بودم که بتونیم تا حوض دال بریم. ماشینی که ما رو تا سی سخت آورده بود قرار شد تا چشمه میشی ما رو ببره. ما هم بهش اعتماد کردیم و با وجود این که خودم و توحید یک بار تا چشمه میشی رفته بودیم متوجه نشدیم که ما رو به که گل که دره ایست در جنوب چشمه میشی برده. 1:30 ساعت در امتداد دره که حرکت کردیم به منطقه شک کردم و مختصات منطقه رو با GPS ميثم – خ چک کردیم و با انطباق با نقشه توپوگرافی متوجه شدیم که به که گل اومدیم. همون جا نشستیم ناهار خوردیم و مسیر رو برگشتیم. دیگه رسیدن به حوض دال رو بی خیال شدم. خوشبختانه یه سمند پیدا شد و ما رو تا چشمه میشی برد. ساعت 18 بود و همونجا چادر زدیم. بدین ترتیب یه روز از برنامه عقب بودیم. اما روحیه هممون خوب بود و کسی به خاطر عقب افتادن از برنامه شاکی نبود! یا باید برنامه رو فشرده تر و با سرعت بیشتری اجرا می کردیم تا همون یکشنبه تموم شه یا این که با سرعت نرمال تا دوشنبه برنامه رو ادامه می دادیم. چون بچه ها دوشنبه بلیط داشتن و مواد غذایی هم کافی نبود همون راه اول رو انتخاب کردیم.
جمعه شب – چشمه میشی
شنبه 6 صبح صعود رو شروع کردیم. ابتدا برف چال زیر بردآتش که شیب خیلی کمی داشت رو سپری کردیم و به یالی رسیدیم که بعد از نیم ساعت ما رو به فضای بازی رسوند که از اونجا سی سخت به خوبی پیدا بود. اگر همون مسیر رو ادامه بدین به جانپناه حوض دال می رسین. ما شن اسکی زیر سی چانی رو به سمت شمال انتخاب کردیم. این قسمت از مسیر با توجه به کوله های سنگینمون یه مقدار فشار آورد و یکی از بچه ها عقب افتاد. ساعت 9:20 روی سی چانی ایستادیم و مدت زمان خوبی به نظر می رسید. برف های اون بالا شکل عجیب و غریبی داشت که به خاطر باد این شکلی شده بود. از سی چانی به بعد حرکت کاملن بر روی خط الراس انجام می شد. ساعت 10:40 به حوض دال رسیدیم و منتظر یکی از بچه ها نشستیم. قله خیلی شلوغ بود که البته نود درصد افراد از مسیر جانپناه اومده بودن و قصد ادامه مسیر رو هم نداشتن. 11:05 ادامه دادیم. اختلاف بین مختصاتی که از بچه های شیراز گرفته بودم با GPS میثم ما رو درمورد قله های حرا و کرسمی به شک انداخت و متوجه شدیم که بعد از عبور از حرا به کرسمی غربی اومدیم و کرسمی شرقی صعود نشده (همه قله ها پلاک نداشتن!). یاشار اصرار داشت که همه ی قله ها باید صعود شن. بنابراین اون به سمت کرسمی شرقی رفت و ما ادامه دادیم. ساعت 13 به بيژن1 رسيديم. یاشار که رسید از شن اسکی زیر قله به سمت پایین رفتیم و به جایی رسیدیم که طبق برنامه اول می خواستیم چادر بزنیم. همون جا ناهار خوردیم و با توجه به وقتی که داشتیم قرار شد تا زیر بيژن2 بریم و اونجا شب دوم رو بگذرونیم. ساعت 15 بود و هنوز به محل مورد نظر نرسیده بودیم که رعد وبرق و بارش برف شروع شد. چون باد شدید بود و از طرفی حوزه برق هم به وجود اومده بود – که از رعد و برق بسیار خطرناکتره – تصمیم گرفتم که مقداری ارتفاع کم کرده و همون جا چادرها رو برپا کنیم. هوای خراب حدود 1 ساعت ادامه داشت. شب وضعیت گوارشی یکی از بچه ها به خاطر کوکوی ناهار به هم ریخته بود. خوشبختانه دکتر(توحید) باهامون بود و با قرص مسئله رو حل کرد.

شنبه شب – بین بیژن 1و2
یکشنبه 6:30 صبح روز دوم رو شروع کردیم و قصد داشتیم تا شب به خفر برسیم. بنابراین حدس می زدم که باید قزل قله رو بی خیال شیم. به زیر بيژن2 رسيدیم. کوله ها رو گذاشتیم و یال سنگی قله رو پیش گرفتیم. از روی یال، قزل قله و بن رود و قاش مستان پدیدار شدن و تازه متوجه شدیم که خط الراس دنا یعنی چی! به زیرقله رسیدیم. یه مقدار دست به سنگ داشت. از روی قله از شرق تا غرب دنا و یخچال زندان (که زمانی یخچال بوده و الان به برفچال دائمی تبدیل شده) به زیبایی پیدا بودن.

غرب دنا از بیژن2
پیدا کردن راه برگشت یه مقدار وقت گرفت و بالاخره راه رو پیدا کردیم و برگشتیم. کوله ها رو برداشتیم و به حساس ترین قسمت برنامه که همون تراورس مذکوره رسیدیم. قمقمه هامونو پر از آب کردیم و با بررسی مسیر و باتوجه به سفت بودن برف تصمیم گرفتیم هممون کرامپون پا کنیم. یک تیم که به جز یکی دو نفر کسی کلنگ نداشت تصمیم به بازگشت گرفتن. اما نفهمیدیم چی شد که یکیشون بدون کرامپون و تنها با اتکا به کلنگ تراورس رو شروع کرد. هنوز دو سه قدم بر نداشته بود که متاسفانه سر خورد و آن چنان سرعتی گرفت که نتونست خودش رو با کلنگ کنترل کنه و تنها به مدد سه چاله که توی برف درست شده بود از مرگ نجات پیدا کرد. با توجه به این که در ارتفاع 4200 متری بودیم و دره زیر پامون در ارتفاع 1600 متری بود سر خوردن از تراورس به معنی 2600 متر سقوط بود! مدتی طول کشید تا به بالا منتقل شد. با دیدن این صحنه اعتماد به نفسمون کم شد وچون کرامپون یکی از بچه ها مناسب نبود تصمیم گرفتیم با میثم – خ همطناب شه. بدین صورت که با طناب 20 متری به هم متصل شدن. میثم اول مسیر رو طی می کرد و با دوتا کلنگ خودشو نگه می داشت تا نفر دوم هم بهش برسه و خودشو نگه داره و میثم حرکت کنه و به همین ترتیب ادامه بدن. اتفاق اول و عبور از این تراورس 100 متری یه مقدار وقت گرفت و کاملا قزل قله رو بی خیال شدیم.

تراورس بین بیژن 2 و قزل قله
به گردنه بین قزل قله و بن رود که جاییه موسوم به تپه فسیلی رسیدیم. از اونجا تا بن رود یکی از قشنگ ترین جاهاییه که تا حالا دیده بودیم. توی اون ارتفاع دیدن فسیل و جاپای خرس جذابیت زیادی داشت!

به سمت بيژن3
ساعت 15 به فرودگاه رسیدیم. کوله ها رو برداشتیم و به سمت بام دنا راه افتادیم. روی بیژن3 ایستادیم و کل مسیری رو که دیروز تا حالا طی کرده بودیم بررسی کردیم. عکس گرفتیم و برگشتیم. رفت و برگشت 45 دقیقه طول کشید. البته میثم – خ به خاطر انگشت پاش موقع پایین اومدن مشکل داشت و آرومتر میومد. ناهار رو خوردیم و در حالی که دوباره هوا داشت خراب می شد از برفچال قاش مستان به سمت جانپناه قاش مستان راه افتادیم. برف بسیار مناسبی برای اسکی کردن بود و بنابراین بعد از یک ساعت به جانپناه رسیدیم. تصمیم گرفتیم قبل از تاریکی هوا به خفر برسیم. اما متاسفانه به تاریکی خوردیم و با وجود این که هممون چراغ پیشونی داشتیم و ماه هم همه جا رو روشن کرده بود نتونستیم پاکوب رو دنبال کنیم. تصمیم گرفتیم جوی آبی که به سمت باغ های خفر می رفت رو دنبال کنیم. مسیر مناسبی نداشت و یه کم به دردسرمون انداخت تا بالاخره به جاده باغ های خفر رسیدیم. از اونجا پیاده روی طولانی در میان باغ ها تا خود روستا داشتیم. تا حالا اون همه باغ ندیده بودیم. بالاخره 22:00 به خفر رسیدیم و بعد از خوردن چیپس و آبمیوه با یه ماشین تا یاسوج اومدیم. از اونجا هم با یه سمند تا شیراز اومدیم. ساعت 4 صبح بعد از 1:20 ساعت به شیراز رسیدیم! و برنامه به اتمام رسید.

اطلاعات GPS مسیر
طول مسیر 17.5 کیلومتر (مسیر مستقیم قله ها)
کمپ 1
ارتفاع : 2852 متر
موقعیت : N30 52.663 E51 30.625
قله سیچونی
ارتفاع : 4200 متر
موقعیت : N30 53.780 E51 29.712
قله حوض دال
ارتفاع : 4328 متر
موقعیت : N30 54.466 E51 28.811
قله بیژن یک
ارتفاع : 4409 متر
موقعیت : N30 55.957 E51 28.111