۱- برنامه « کوهپیمایی قله سهند به دشت لیقوان »با شرکت ۲۹ نفر در روزهای پنجشنبه و جمعه ۲۳و۲۴/۴/۸۴برگزار شد.گزارش کامل این برنامه بزودی منتشر می شود.
۲- جلسه هفتگی انجمن روز یکشنبه ۲۶/۴/۸۴ ساعت ۱۷:۰۰ در اتاق ۲۱۲ دانشکده معدن برگزار شد .در این جلسه ابتدا گزارش برنامه سهند ارائه گردید و پس از آن ثبت نام برنامه «تمرین سنگ» - که قرار است در روز پنجشنبه ۳۰/۴/۸۴ برگزار شود - انجام گرفت.
۳- هیئت رییسه انجمن کوهنوردی از مسئولین دانشکده فیزیک - بالاخص دکتر نورآذر و آقای شهبازی - که در طول یک سال گذشته با گشاده رویی نهایت همکاری را جهت برگزاری جلسات هفتگی با انجمن کوهنوردی داشتند صمیمانه تشکر می نماید.
نوشته شده توسط در دوشنبه 27 تیر1384 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
دماوند
15-13 / 3 / 84
جمعه ، شنبه ، يكشنبه
يال جنوبي
سرپرست : منصور احمدي
مسئول تداركات : منصور احمدي
اعضاي تيم : منصور احمدي – ميثم افشاري – محسن انواري – مرتضي گنجايي – عليرضا علامي – سعيد بهجو – احمد حسيني – كاوه ساريخاني
گزارش نويس : منصور احمدي
· قبل از برنامه
بالاخره پس از بحث فراوان با اعضاي گروه تصميم گرفتم برنامه را برگزار كنم.كم تجربگي و كمبود وسيله افراد ،دلايل عمده مخالفان برگزاري برنامه بود ، اما بنظر من وسايل با قرض گرفتن تكميل مي شد و آمادگي جسماني خوب بچه ها نيز تا حد زيادي كم تجربگي آنان را جبران مي كرد .از طرفي گروه دو پيش برنامه نسبتا سنگين برگزار كرده بود كه افراد در هر دو خوب ظاهر شده بودندو برگزار نشدن ناگهاني برنامه اصلي همه آنها را نسبت به عملكرد گروه بي اعتماد مي كرد.
در جلسه توجيهي برنامه - چون آخرين بار زمستان دماوند بودم – ناخودآگاه شرايط زمستاني برنامه را توصيف كردم و همين باعث شد خيلي از افراد از حضور در برنامه بترسند و انصراف دهند (مسئله اي كه بعد از جلسه،مورد اعتراض احسان واقع شد ، اما اين پيش بيني متاسفانه يا خوشبختانه ،درست از آب درآمد ) در آن جلسه تمام وسايل زمستاني را براي بچه ها الزامي دانستم – كوله سه روزه ،كوله حمله ،كيسه خواب پر ،كت پر ، جوراب پر ، جوراب پشمي (دوجفت) ، هدبند ، دهن بند ، كاپشن بادگير ، شلوار بادگير ، كفش مناسب ، شلوار پلار، كاپشن پلار ، پيراهن آستين بلند يقه دار ، كلاه آفتابي ، كرم ضدآفتاب ، عينك آفتابي ، دستكش پنج انگشتي ، روكش دستكش ، باتوم ، لوازم شخصي شامل قاشق- چنگال- كارد- ليوان و ... ، روزنامه ، دستمال كاغذي ، روكش كوله يا پانچو ، زيرانداز - موضوعي كه دست كم باعث شد چند نفر وسايلشان تكميل شود.
در ليست ثبت نام بجز دو نفر – كه آموزش نديده بودند – براي بقيه كلنگ در نظر گرفتم و سه تا از چادرهاي گروه را – كه شامل دو تا RAINHO200 و يكRAINHO300 مي شد – به چند تا از بچه ها دادم تا در مدت زمان باقيمانده اگر خرابي دارند ،تعمير كنند.
نوبت به برنامه غذايي رسيده بود .پس از يك نصف روز فكر كردن ، برنامه غذايي زير را آماده كردم.
|
روزهاي برنامه |
وعده غذايي |
صبحانه |
ناهار |
شام |
تنقلات |
|
جمعه |
شخصي |
الويه |
ماكاروني |
بيسكويت كرم قهوه گرجي(هر نفر يك عدد ) موز ( هر نفر يك عدد ) شكلات كاكائويي ( هر نفر يك عدد ) | |
|
شنبه |
حلوا ارده يزد (نيم كيلويي) + كره (دوتا50گرمي) |
_ |
سوپ جو يا قارچ + مرغ(1 كيلو ) + كره(دوتا25گرمي) |
رنگينك ( هر نفر 200گرم ) حلوا آردي ( هر نفر 200 گرم) خرما زاهدي ( هر نفر 100 گرم ) كشمش آفتابي ( هر نفر 100 گرم ) بادام زميني ( هر نفر 100 گرم ) | |
|
يكشنبه |
پنير(نيم كيلويي) + خرما دشتستان (يك كيلو ) |
_
|
_
|
_ | |
نان و قند نيز در برنامه هاي گروه ما شخصي است. نوشيدني هم چاي و سن ايچ (1 ليتر) در نظر گرفتم.
ابتدا مسئول تهيه هر غذا را تعيين كردم و همزمان سعي كردم همان غذاي تهيه شده بارعمومي فرد هم باشد.
|
افراد |
خريدها |
|
منصور |
خرماي زاهدي(800گرم)-كشمش(800گرم)- بادام زميني(800گرم)- كره (دوتا 50گرمي + دوتا 25گرمي) حلوا ارده يزد (نيم كيلو )- مرغ پخته شده وخردشده(يك كيلو) – سوپ جو (يكي)+سوپ قارچ(2تا) خرما دشتستان (1 كيلو ) |
|
مرتضي |
الويه ( 5/1 كيلو) |
|
كاوه |
الويه (5/1 كيلو) – پنير ( نيم كيلو ) – سن ايچ (1 ليتر ) |
|
سعيد |
بيسكويت كرم قهوه گرجي ( 8 تا ) – شكلات كاكائويي (8 تا) – موز (8 تا ) |
|
ميثم |
حلوا آردي (5/1 كيلو ) |
|
محسن |
رنگينك ( 5/1 كيلو ) |
|
احمد |
ماكاروني ( 5/1 كيلو ) |
|
عليرضا |
ماكاروني ( 5/1 كيلو ) |
اما همه اين اقلام دقيقا تهيه نشد .«حلوا ارده يزد» به «حلوا شكري عقاب» تبديل شد و به جاي «بيسكويت كرم قهوه گرجي» ، «بيسكويت سبوسه+مالت گرجي» خريداري شد.
هسته هاي خرماي دشتستان را جدا كردم. مرغ را پس از پختن ،خرد كردم و گذاشتم تا آبش تبخير شود.
ماكاروني و چايي نيز از قبل در گروه داشتيم و نيازي به خريد نبود.
براي هر شخصي 100گرم كشمش+100گرم خرماي زاهدي+ 100گرم بادام زميني = «300گرم تنقلات» آماده كردم.
بعد وسايل عمومي را ليست كردم.
دوتا كتري – دوتا چراغ گاز – دوتا كپسول اضافه – دو تا قابلمه براي سوپ( كه از همان قابلمه هاي ماكاروني استفاده مي شد ) – كمكهاي اوليه – طنابچه انفرادي(دوتا) – كارابين پيچ –كرامپون
حالا مي بايست بار عمومي افراد را تعيين مي كردم.
|
افراد |
روزهاي برنامه |
روز اول |
روز دوم |
روز سوم |
هميشگي | |||
|
صبح تا ظهر |
ظهر تا شب |
صبح تا ظهر |
ظهر تا شب |
صبح تا ظهر |
ظهر تا شب |
| ||
|
منصور |
|
|
|
|
|
|
كتري چراغ گاز كرامپون طناب انفرادي كارابين پيچ | |
|
مرتضي |
الويه(5/1كيلو) خرما(1 كيلو) |
خرما(1 كيلو) |
خرما(1 كيلو) |
خرما(1 كيلو) |
خرما(1 كيلو) |
|
كتري طناب انفرادي | |
|
كاوه |
الويه(5/1كيلو) سن ايچ(1ليتر) 3تاسوپ(200گرم) پنير(5/0كيلو) |
سن ايچ(5/0ليتر) 3تاسوپ(200گرم) پنير(5/0كيلو) |
3تاسوپ(200گرم) پنير(5/0كيلو) |
3تاسوپ(200گرم) پنير(5/0كيلو) |
پنير(5/0كيلو) |
|
| |
|
محسن |
رنگينك(5/1كيلو) |
رنگينك(5/1كيلو) |
رنگينك(5/1كيلو) |
رنگينك(5/1كيلو) |
|
|
كتري چراغ گاز كپسول اضافه | |
|
ميثم |
حلوا آردي(5/1كيلو) |
حلوا آردي(5/1كيلو) |
حلوا آردي(5/1كيلو) |
حلوا آردي(5/1كيلو) |
|
|
كپسول اضافه كمكهاي اوليه | |
|
سعيد |
حلواشكري(5/0كيلو) كره (150 گرم) مرغ (5/0 كيلو ) |
حلواشكري(5/0كيلو) كره (150 گرم) مرغ (5/0 كيلو ) |
مرغ (5/0 كيلو ) |
مرغ (5/0 كيلو ) |
|
|
چايي | |
|
احمد |
ماكاروني (5/1كيلو) |
ماكاروني (5/1كيلو) |
|
|
|
|
قابلمه | |
|
عليرضا |
ماكاروني (5/1كيلو) |
ماكاروني (5/1كيلو) |
|
|
|
|
قابلمه | |
به نظر خودم توزيع دقيق بارها خيلي لازم نبود،چون مدت زمان كوله كشي ما حداكثر تا بعد از ظهر روز اول بود.
به بچه ها گفته بودم كه- براي آب و سن ايچ _ يك بطري 5/1 ليتري كافي است، ولي اگر مي گفتم دو بطري 75/0 ليتري (يكي براي آب و يكي براي سن ايچ )بياورند،خيلي بهتر بود،اما حالا هم مي توانستند هر دو نفر،
سن ايچ و آب را بين خودشان تقسيم كنند .خواستم بچه هاي هم چادر را تعيين كنم،اما ترجيح دادم صبح برنامه خود افراد هم چادرهايشان را انتخاب كنند.
قرار بود نيما و حسين هم با ما بيايند ولي تا شب قبل از برنامه هنوز نحوه صعودشان مشخص نبود.(موضوعي كه هميشه مرا عصباني مي كند- در بخش «يك بررسي» بيشتر در اين مورد صحبت مي كنم -)
از دوهفته قبل از برنامه تصميم داشتم روي قله چادر بزنم و بدنبال هم چادر بودم،اما كسي را پيدا نكردم و بالاخره تصميم گرفتم خودم بتنهايي اين كار را بكنم ، اول تصميمم چاله قله بود اما بعد به سنگ مثلث هم راضي شدم . برنامه را اينطوري چيده بودم كه شب اول بارگاه و روز دوم صعود باشد و شب دوم من قله بخوابم و بقيه پايين بروند و روز سوم همه با هم به سمت پايين حركت كنيم.براي خودم سه وعده غذا و تنقلات اضافه كردم:
«برنج +كشمش+خرماي پيارم» براي شب قله / «خرما+ارده» براي صبحانه قله / «خرما+كنجد» براي تنقلات قله
چادر كمپ و كيسه خواب كمپ را هم براي قله در نظر گرفتم.
براي پيش بيني هوا هم به محسن گفته بودم ، سه چهار سايت را ديديم.يك سايت هواي پلور را پيش بيني كرده بود كه طبق آن ميزان ابر منطقه و در نتيجه بارندگي،روز سه شنبه 10/3 در اوج خودش بود واين تراكم ابر تا روز شنبه تقريبا به صفر مي رسيد.آخرين باري هم كه سايت snow-forecast را ديدم پنجشنبه شب 12/3 بود كه هواي قله و پناهگاه را آفتابي همراه با كمي ابر در روزهاي جمعه و شنبه و يكشنبه نشان مي داد و دماي هوا هر روز نسبت به روز قبل بالاتر مي رفت ، دماي قله در پايين ترين حالتc 27- (مربوط به جمعه شب)بود و سرعت باد قله تقريبا با باد پناهگاه(بارگاه) يكسان بود و ماكزيمم km/h 35.تراكم ابر در صبح يكشنبه زياد مي شد ، بنابراين روز شنبه بهترين زمان صعود بود .( پيش بيني كه بشدت غلط از آب درآمد )
شب قبل از برنامه اول محسن خبر آورد كه تيم چهارنفره آقاي نصيري قصد دارند با ما بيايند .من هم با توجه به اينكه همه لوازم شان تكميل بودوميني بوس ما هم جا داشت، مشكلي نديدم. بعد نيما تماس گرفت و گفت كه قصد دارند روز اول صعود كنند .همان لحظه به فكرم رسيد كه با توجه به خراب بودن هوا در صبح يكشنبه ،من هم جمعه صعود كنم و جمعه شب قله بخوابم وصبح شنبه كه بچه ها صعود مي كنند ،در روي قله به استقبال آنها بروم و سپس با آنها پايين بيايم. از برنامه قبل هيچ چيز تغيير نمي كرد ، فقط بايد سرپرست را زودتر مشخص مي كردم.همه موارد را روي كاغذ نوشتم و تصميم گرفتم صبح جمعه پس از رسيدن به گوسفندسرا ،كاغذ را به مرتضي بدهم و خودم از تيم جدا شوم.
|
افراد |
وعده هاي غذايي |
وسايل چايي |
ناهار جمعه |
شام جمعه |
صبحانه شنبه |
ناهار شنبه |
شام شنبه |
صبحانه يكشنبه |
بار عمومي |
|
اصل |
چايي + خرما |
الويه |
ماكاروني |
حلواشكري+كره |
رنگينك + حلوا آردي |
سوپ+مرغ+كره |
پنير+خرما |
| |
|
تيم آقاي نصيري |
دو تا چراغ گاز |
|
|
|
|
|
|
| |
|
مرتضي گنجايي |
كتري ظرف خرما |
√ |
|
|
|
|
خرما |
طناب انفرادي | |
|
عليرضا علامي |
|
|
√ |
|
|
قابلمه |
|
| |
|
احمد حسيني |
|
|
√ |
|
|
قابلمه |
|
| |
|
كاوه ساريخاني |
|
√ |
|
|
|
سوپ |
پنير |
سن ايچ | |
|
سعيد بهجو |
چايي |
|
|
√ |
|
مرغ+كره |
|
| |
|
محسن انواري |
كتري چراغ گاز كپسول اضافه |
|
|
|
رنگينك |
|
|
| |
|
ميثم افشاري |
كپسول اضافه |
|
|
|
حلوا آردي |
|
|
كمكهاي اوليه | |
جدا شدن من از تيم دو مشكل بوجود مي آورد :
1. مشكل كمبود چراغ گاز كه وجود تيم آقاي نصيري آن را جبران مي كرد.
2. مشكل كمبود چادر؛ با اينكه 4 چادر داشتيم اما چادر RAINHO300 خيلي سنگين بود و من تصميم گرفتم 3 چادر بيشتر بالا نبريم.بنابراين در شب اول – با توجه به نبودن يكي از چادرها – بچه ها بايد5 نفر در يك چادر و 4نفر در چادر ديگر مي خوابيدند.
كمكهاي اوليه را شب قبل از برنامه با دستپاچگي جمع و جور كردم ، شامل يك بتادين ، سه تا گاز استريل ، دوتا باند ، يك حلقه چسب و تعدادي چسب زخم– كه بسيار ناقص بود و اين هميشه يكي از ضعف هاي گروه ماست كه يا اصلا كمكهاي اوليه براي برنامه در نظر گرفته نمي شود و يا ناقص تهيه مي شود ، موردي كه در برنامه مورد اعتراض اغلب بچه ها قرار گرفت.
تا صبح روز برنامه وقت نكردم چادر را برپا كنم و صبح جمعه خيلي دستپاچه چادر را برپا كردم.پارگي نداشت وبندهاي پوش هم سالم بودند.اما زيپ داخلي در خراب بود.تصميم گرفتم شب از پنجره چادر به جاي در استفاده كنم،چادر را جمع كردم و بسمت دانشگاه راه افتادم.
· برنامه
ساعت 5/6 از در رشت دانشگاه حركت كرديم.بغير از تيم 8 نفره ما ،حسين و تيم 4 نفره آقاي نصيري – فرامرز نصيري ،محسن عسگري ،مهدي هداوندي و ميثم خوش قدم – نيز در ميني بوس بودند.نيما را هم در بزرگراه بابايي سوار كرديم و از آنجا وارد جاده هراز شديم.با اينكه ساعت هنوز 7:00 نشده بود اما جاده شلوغ بود و پس از 3 ساعت يعني 9:30 به دوراهي گوسفندسرا رسيديم.چانه زني ها با راننده دانشگاه – براي عبور از جاده خاكي گوسفندسرا – فايده اي نداشت و همان دوراهي پياده شديم.GPS آقاي نصيري ارتفاع دوراهي را 2450متر نشان مي داد.لباسها را تعويض كرديم و بارهاي عمومي را كه همراه داشتم ،تقسيم كردم.هم چادرها هم مشخص شدند،من و حسين و نيما«چادر كمپ» - مرتضي و ميثم و محسن و سعيد «يك چادرRAINHO200 »- عليرضا و احمد و كاوه هم «چادر ديگر RAINHO200»
در راه رسيدن به دوراهي - داخل ميني بوس – تصميم گيري هاي مختلفي انجام شد .ابتدا قرار بود حسين و نيما روز اول صعود كنند و من هم پشت سر آنها حركت كنم تا شب را برروي قله باشم . بعد من به محسن و ميثم پيشنهاد كردم كه همراه آنها بروند و يكروزه قله را صعود كنند كه با مخالفت حسين و نيما روبرو شد و قرار شد كه محسن و ميثم فقط دنبال آنها باشند ولي در قالب يك تيم جدا و تازه تمام اين پيش فرض ها براين استوار بود كه ميني بوس ما را تا گوسفندسرا ببرد كه با نرفتن ميني بوس همه برنامه ها كنسل شد.
وقتي مشغول تقسيم وسايل عمومي و گذاشتن وسايل اضافي داخل ميني بوس بودم ،يك تيم -كه روز قبل قله را صعود كرده بودند- با يك وانت نيسان نزديك ما پياده شدند.از آنها در مورد مسير پرسيدم كه آنها گفتند به كرامپون احتياجي نيست . من هم فورا كرامپون را بهمراه طنابچه انفرادي و كارابين پيچ داخل ميني بوس گذاشتم – كه كار اشتباهي بود – بعد بچه ها شروع به چانه زني با راننده نيسان كردند تا ما را به گوسفندسرا ببرد و بالاخره راننده قبول كرد كه با 20000تومان ما را به گوسفندسرا ببرد.
10:05 از دوراهي حركت كرديم و 10:35 گوسفندسرا بوديم.GPS ارتفاع گوسفندسرا را 3000متر نشان مي داد.با توجه به طي كردن مسير 2ساعته دوراهي به گوسفندسرا با ماشين ،دوباره تصميم هاي قبلي قوت گرفت.همينكه از ماشين پياده شديم حسين و نيما بسمت بارگاه حركت كردند.محسن و ميثم با توجه به نخوردن صبحانه و نداشتن آمادگي رواني براي صعود يكروزه و همچنين ناهماهنگي با تيم حسين و نيما از صعوديكروزه منصرف شدند.من هم با توجه به تصميم گيري دوباره دودل شده بودم. پس از خوردن صبحانه،سهم تنقلات روز صعود را كه شامل حلوا آردي و رنگينك مي شد از محسن و ميثم گرفتم و كوله را بستم.به مرتضي گفتم كه مي خواهم سرپرستي را به او واگذار كنم ولي او معترض شد و علاوه براينكه اقدام مرا نادرست مي دانست ،صعود تك نفره من را هم خطرناك مي ديد.
چند دقيقه اي با خودم فكر كردم؛خراب بودن زيپ چادر ، حمل چادر از بارگاه تا قله بتنهايي(چادر تا بارگاه بين من و حسين و نيما تقسيم شده بود )،حجم برف بسيار زياد منطقه (نسبت به خرداد سالهاي قبل)، در هفته قبل هم دو مسموميت پياپي را در روزهاي شنبه و چهارشنبه پشت سر گذاشته بودم و به آمادگي بدني خودم مطمئن نبودم(تازه پنجشنبه كمي خوب شده بودم)، از طرفي من سرپرست برنامه بودم و تمام بررسي هاي قبلي را من انجام داده بودم ؛ از چادرزني روي قله منصرف شدم – تصميمي كه شرايط صعود درستي آن را اثبات كرد –
تيم آقاي نصيري سرپرستي كل تيم را به من واگذار كردند و پس از يك جلسه معارفه ساعت11:35 از گوسفندسرا حركت كرديم.در گوسفندسرا برخلاف پيش بيني ما هيچ آبي وجود نداشت –مسئله اي كه باعث شد آقاي نصيري اين نكته را گوشزد كنند كه هميشه و در هر برنامه اي آب از خانه بهمراه داشته باشيد- هنوز يك ساعت نگذشته بود كه آقاي نصيري- به دليل ريتم كند يكي از همراهانشان- تصميم گرفتند بهمراه آقايان عسگري و هداوندي از تيم جدا شوند و آقاي خوش قدم - ديگر عضو تيم آقاي نصيري – در تيم ما باقي ماند.ساعت 11:35 يك استراحت 10 دقيقه اي داشتيم و دوباره براه افتاديم.ساعت 13:30 به آب رسيديم.آبي كه از برفهاي مسير سرچشمه مي گرفت و از لابلاي سنگها بسمت پايين مي رفت.بطري ها را پركرديم و تا بارگاه- كه ساعت 15:15 رسيديم- ديگر هيچ استراحتي نداشتيم .
وقتي به بارگاه رسيديم سرعت باد زياد شده بود.ابتدا وسايل حسين و نيما را – كه با كوله حمله به سمت قله رفته بودند – پيدا كردم. پناهگاه پر بود و تيم هاي زيادي هم در بارگاه بودند و ماتوانستيم آخرين جاهاي چادرزني را اشغال كنيم.مرتب كردن چادرها و پوشيدن لباس تا ساعت 17:00 طول كشيد.ناهارهم الويه اي بود كه توسط مرتضي و كاوه تهيه شده بود .
ساعت نزديك 18:00 بود و ما منتظر دو تيم همراهمان بوديم.يك تيم از پايين بايد به ما مي رسيد و يك تيم از بالا.محسن بطري هاي بچه ها را از آب چشمه اي كه در شرق پناهگاه وجود داشت ،پر كرد.ساعت 18:30 در محوطه چادرها صدايي شنيدم.يك نفر مي گفت:«نيما تو الان قله اي؟!» فهميديم كه نيما و حسين در حين صعود يكي از بي سيم هاي چند نفر از بچه هاي اسكي باز را گرفته اند و الان گفته بودند كه نزديك قله هستند.با اينكه ساعت 19:00 براي صعود قله دير بود اما بخاطر داشتن بي سيم خيالم راحت شد. در همين موقع آقاي نصيري تنها به پناهگاه رسيد.پس از صحبت با ايشان متوجه شديم كه آقاي هداوندي مشكل تنفسي داشته اند و بهمراه آقاي عسگري به گوسفندسرا برگشته اند و آقاي نصيري هم قصد دارند شب به گوسفندسرا برگردند .اصرار فايده اي نداشت و ايشان نگران آن دونفر بودند .
من و مرتضي هر كدام يكبار مسير جنوبي را رفته بوديم ،اما با توجه به هواي متغير بهار و مه غليظ قله ،بر روي حسين و آقاي نصيري بعنوان راهنما حساب مي كردم ، اما اكنون هيچ كدام نمي توانستند ما را همراهي كنند.با آقاي نصيري در مورد مسير صحبت كردم.مسير صعود كاملا مشخص بود ؛دويال سنگي كه بموازات هم تا تپه گوگردي بالا مي رفتند و از آنجا به بعد هم بر روي تپه مسير پاكوب معلوم بود. معمولا در قله مخروطي شكلي مثل دماوند هنگام صعود كسي گم نمي شود ،چون همه مسيرها به سمت بالا و به يك نقطه- قله - ختم مي شوند، اما در عوض يك محدوده 180 درجه اي وجود دارد كه شما را به سمت پايين هدايت مي كند كه در اين حالت گم شدن خيلي محتمل است.مسير صعود از يال شرقي شروع مي شد كه در نزديكي تپه گوگردي به روي يال غربي مي رفت و پس از اتمام يال بر روي تپه تا قله ادامه مي يافت.مسير برگشت هم تا ابتداي تپه گوگردي با مسير صعود يكي بود و از آنجا به داخل دره پر برف بين اين دو يال مي رفت و سرانجام به پناهگاه مي رسيد- در حقيقت يال غربي بين اين دره و برفچال اسپرين سر قرار دارد.

تا ساعت 18:00 نيز هنوز تيم هايي از كوهنوردان و اسكي بازان از اين دره پايين مي آمدند. از نحوه پايين آمدن افراد مي شد فهميد كه برف دره اصلا سفت نيست.زمستان دو سال قبل، يك زن و مرد سوييسي از همين دره -كه يخ زده بود- با كرامپون و بدون حمايت به قله رسيدند و از همان روز فكر صعود از اين دره -به جاي يال - ذهن مرا مشغول كرده بود.از طرفي هميشه صعود از مسيرهاي نامتعارف را به مسيرهاي همگاني ترجيح داده ام.بنابراين وقتي تصميم گرفتم از دره صعود كنيم هيچ دليلي را بجز خواست خودم – بعنوان سرپرست – در پشت آن نمي ديدم ،اما از تيم خودم شناخت كافي داشتم و همه آنها را داراي اين توانايي مي ديدم.
قطب نما گراي قله را از پناهگاه ،صفر نشان مي داد و اين بدان معنا بود كه فردا مي بايست از قله با گراي 180 بسمت پايين مي آمديم.
ساعت 20:30 بود و ما در چادر مشغول چايي خوردن كه صداي حسين را شنيديم؛وارد چادر شد و همگي به او تبريك گفتيم.او سريعتر پايين آمده بود و نيما هنوز در راه بود. از برفك هايي كه بر بادگيرش نشسته بود مي شد فهميد كه هواي بالا مه آلود است.از وضعيت هوا پرسيدم كه گفت باد نه چندان شديد همراه با مه است و صعود خوبي را براي ما پيش بيني كرد.نيما و دو نفر ديگر- كه همراه آنها صعود كرده بودند – تقريبا 30 دقيقه بعد به بارگاه رسيدند.
با حسين و نيما چادر را مرتب كرديم .شام ماكاروني بود كه احمد و عليرضا درست كرده بودند.علاوه بر ماكاروني الويه هاي باقيمانده از ظهر را هم خورديم.تقريبا ساعت 23:00 خوابيديم.7:00 صبح را براي حركت تعيين كردم – براي اينكه برفها نه زياد سفت باشند و نه زياد نرم – و 5:30 را براي بيدارباش.
صبح 5:00 بيدار شدم و شلوار استرچ ام را - كه پوشيده بودم – با شلوار پلار عوض كردم و شلوار بادگير را روي آن پوشيدم. 5:30 بچه ها را بيدار كردم .اما تا جمع كردن كيسه خوابها و فراهم شدن بساط صبحانه ساعت از 6:00هم گذشت. اولين تيم ها ساعت 6:00 به سمت قله حركت كردند. صبحانه پنير و حلوا شكري بود.آب كم داشتيم، بدنبال آب رفتم اما برفها شب قبل يخ زده بودند؛ از طرفي وقت برف آب كردن هم نداشتيم.نفري نصف ليوان چايي خورديم و بقيه آب ها را بين بچه ها تقسيم كرديم – در كل مي شد گفت نفري 1 ليتر آب يا چايي داشتيم - در اين هنگام حسين و نيما هم قصد پايين رفتن داشتند و اين تداخل برنامه ها هم باعث تاخير شد .با نيما خداحافظي كرديم - چون فرداي آن روز عازم استراليا بود – و ساعت 7:45 با 45 دقيقه تاخير آماده حركت بوديم.
شب قبل بر روي نفرات فكر كردم و تصميم گرفتم كه عليرضا و كاوه - اولي به دليل ريتم كند حركت و دومي بدليل نداشتن تجربه كافي – جز تيم حمله نباشند.اما بايد اين موضوع را دقيقا موقع حركت به آنها مي گفتم تا اولا برنامه را تا لحظه آخر جدي بگيرند و اتلاف وقت نكنند ، ثانيا تا موقع حركت جر و بحث نداشته باشيم.خوشبختانه هر دو نفر خيلي عاقلانه پذيرفتند و سرپرستي تيم دو نفره را به عليرضا واگذار كردم.
ساعت 7:50 براه افتاديم و از داخل دره بالا رفتيم .برف دره در جاهايي كه كم شيب بود ،بقدر كافي زبر بود كه احتياجي به جاي پا نداشته باشد و در جاهاي پر شيب هم از جاي پاهاي قبلي – كه افراد درهنگام پايين آمدن درست كرده بودند و كمي با برف پر شده بود – استفاده مي كرديم.اما چون اين جاي پاها براي پايين آمدن بودند ،فاصله زيادي با هم داشتند و بايد يك جاي پاي مياني برايشان درست مي شد كه همين جاي پا درست كردن و كوبيدن مختصر برف درون جاپاها، من را -كه جلودار بودم و به اشتباه جلوداري را بين افراد تقسيم نكردم – خيلي خسته كرد.ساعت 8:50 يك استراحت 10 دقيقه اي داشتيم و لباس كم كرديم.ساعت 9:50 تقريبا به زير شيب تند دره - كه حتي براي پايين آمدن هم مناسب نيست - رسيديم و بناچار به روي يال شرقي كشيديم .سرعت خوب تيم و بالا رفتن از كف دره سبب شد تا از همه تيم هاي ديگر – حتي تيم هايي كه ساعت 7:00 حركت كرده بودند- جلو بيفتيم.هوا به نسبت خردادماه بسيار سرد بود و باد شديدي مي وزيد .ساعت 10:50 آخرين استراحت را زير تپه گوگردي داشتيم .اما در روي تپه باد خيلي شديد بود و دما به 20- مي رسيد،بناچار در ساعت 11:25 يك توقف كوتاه كرديم و كت پرها را پوشيديم.ساعت12:20 در باد شديد و هواي بسيار سرد به قله رسيديم.همزمان با ما يك تيم از بجنورد نيز به قله رسيد.چند نفر از بچه ها خيلي سردشان شده بود واز همه بدتر انگشتان دستشان بي